تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان
مخلص شما حامی خنده و شادی

دلنوشته

دوشنبه 27 مرداد 1393 07:03 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

زندگی مانند نقاشی های مجهول است

هر کسی یک چیزی از آن دریافت می کند




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 مرداد 1393 07:04 ب.ظ

دلنوشته

چهارشنبه 22 مرداد 1393 07:32 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

فقط صبر کن

درست است که اجبار است

اما با صبر خیلی از

مشکلات حل می شوند





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 مرداد 1393 07:41 ب.ظ

دلنوشته

دوشنبه 20 مرداد 1393 07:37 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

 

گاهی وقت ها هم باید تنها شد

و در خلوت خود به زندگی فکر کرد

 

توجه کرده اید آن هایی که هیچی نیستند

خود را بزرگ نشان می دهند

اما کسانی که توانایی زیادی دارند

خود را نشان نمی دهند؟

 

دوستان را باید در سختی

شناخت!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 مرداد 1393 07:48 ب.ظ

شانس دم در خانه ام

دوشنبه 20 مرداد 1393 07:28 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

پسری بود با رویای معروف شدن. همیشه در تخیلاتش تصور می کرد معروف ترین ادم دنیا شده است.اسمش "آریا" بود. او همیشه جملات زیبا می نوشت و استعداد زیادی در این کار داشت. اما کسی را برای تشویق نداشت. این از مادرش که فوت کرده بود، این هم از پدرش که به کارش بیشتر اهمیت میداد، فقط یک دوست صمیمی داشت که او هم حالش را درک نمی کرد L

یک روز وقتی آریا در حال گردش اینترنت بود به تبلیغی برخورد!" آیا جملات زیبایی می نویسید؟ ایا استعداد زیادی در این کار دارید؟ سیامک گلشیری (نویسنده ی برجسته ایران) مسابقه ای بزرگ ترتیب داده ست برای افرادی که جملات زیبا می نویسند پس شرکت کنید" آریا از شوق زیاد آرام و قرار نداشت.فهمید شانس در خانه اش را زده است. به سرعت کد پستی را ذخیره کرد تا جمله ای برایش بفرستد (فقط یک جمله).به سراغ جملاتش رفت و از ابتدا شروع کرد به خواندن:"برای ارزوهایتان تمام تلاشتان را بکنید،هیچ تلاشی بی جواب نمی ماند"  نه این چرته "مواظب باش با انسان های تنوع طلب دوست نشوی آن وقت تمام دوستی ات می شود اضطراب"نــــــــــــــــــــــــــــه خیلی ضایعه کارِ تازه کار." خودت باش، مردم باید انگونه هستی تو را بپذیرند. نه آن گونه که تظاهر می کنی" موضوعش تکراریه "هیچگاه ضعفتان را نمایان نکنید،آن وقت است که مورد آزار و اذیت قرار میگیری" "هر روز متولد شوید تا هر روز را با دلی پاک بگذرانید" هیچ کدوم احساس بر انگیز نیستن :(  من دلنوشته می خوام نه این چیزا اِاِاِاِاِاِاِممممممممممم!!! یکی باید پر از احساسات باشه، "خیلی چیز ها برای از دست دادن هست ، و من در حال پرداختن بهایش هستم" این عـــــــــــــــــــــــــــالیه . من حتما برنده میشم ، اما چند نفر شرکت می کنن؟

سپس نگاهی به امار شرکت کنندگان انداخت و هر چه امید بود به ناامیدی تبدیل شد 92 نفر!. اما با این حال می گفت ضرر که نمی کند.خلاصه فردای روزی که جمله اش را پست کرد تلفن زنگ زد. تلفن را برداشت و گفت: بله؟

-          سلام (مردی با صدای ترسناک)

-          ببخشید شما؟

-          به تو هیچ ربطی نداره!! هی بچه اونطوری که متوجه شدم جمله ی تو برنده میشه. تو هیچ می دونی این چه مسابقه بزرگیه؟

-          واقعا؟ (با خوشحالی تمام) حالا برای چی زنگ زدی؟

-          یه خبر بد برات دارم،اون جمله ات قراره به اسم پسر من باشه فهمـــــــــــــیدی؟(با عصبانیت!!!)

-          خب اگه من قبول نکردم؟

-          تو غلط می کنی. نکنه می خوای پدرت کارخونه اش رو از دست بده؟

-          اوووووف!!!محبت که ندارم هیچ اینطوری پول رو هم از دست میدم. حرومت بشه اما باشهJ

-          پسرم همیشه آرزو داشت نویسنده ی معروفی بشه "L     

-          خب اینطوری که نویسنده نمیشه عقل کل فقط معروف میشه

-          چطور جرعت می کنی با من اینطوری صحبت کنی؟

-          ولم کن حوصله ات رو ندارم ، جمله ام واسه خودت.اموالم واسه خودم       . خدافظ

سپس تلفن را قطع کرد تا او را حرص دهد. از طرفی خوش حال بود که برنده می شود و از طرفی ناراحت که برای همیشه استعدادش پنهان می ماند. تمام شرکت کنندگان به تالار دعوت شدند، قرار شد دم در سالن آریا آن مرد ناشناس را ملاقات کند.و همچنین باید تشکر نامه هم می نوشت و در برگه ای دیگر چیز دیگری نوشت . سرانجام  شرکت کنندگان به تالار دعوت شده رفتند و آریا هم آن دو را ملاقات کرد. مردی هیکلی با پسری کودن   هر سه وارد تالار شدند و در جایی نشستند. پس از برگزار کردن برنامه های سرگرمی، آقای گلشیری بر روی صحنه حاضر و همه دست زدند.سپس شروع کرد به سخنرانی:از همه آن هایی که در این مسابقه شرکت کردند،ممنونم. همه بچه ها جملات بسیار زیبایی نوشته بودند و انتخاب کردن برنده از بین این همه جملات زیبا کار بسیار سختی.اما سر انجام سه نفر را برای نفرات اول ، دوم و سوم انتخاب کردم، معرفی می کنم"پوریا طبابایی"(همان پسر کودنه) "علی رضا باقری" و "پارسا بهرامی" هر سه بر سر صحنه رفتند و به ترتیب نفر سوم ودوم سخنرانی کردند.وقتی نوبت به پوریا رسید، سر صحنه رفت اما قبل از آن مرد ناشناس، آریا را به پشت صحنه برد.سپس آن مرد گوشی ای به او داد تا در آن حرف بزند و هر چه را می گوید را پوریا تکرار کند: به نام خدا من پوریا... هستم که با جمله ی "خیلی چیزها برای از دست دادن هست و من در حال پرداختن بهایش هستم" برنده شدم.راستش رو بخواین اصلا فکر نمی کردم که...

ناگهان حواس آریا پرت شد و پوریا به "که" گفتن ادامه دادJ . پس از سه ثانیه مکث در حالی که همه از تعجب چشم هایشان گشاد شده بود ادامه داد: در این مسابقه برنده بشم.من واقعا مدیون اقای گلشیری هستم...

بعد از پایان سخنرانی مرد ناشناس بازوی اریا را محکم فشار داد و کشان کشان از پشت صحنه خارج کرد. اما در همان لحظات کم، اریا برگه ای را روی زمین انداخت و رفت.

هنگامی که مستخدم در حال تمیز کردن بود برگه را می بیند و پس از فضولی و خواندن آن، آن را به آقای گلشیری نشان می دهد.در ان کاغذ نوشته شده بود: اقای گلشیری عزیز از آنجایی که شما فقط ظاهر قضیه را دیدید ، پوریا برنده این مسابقه بود اما در حقیقت ان برنده من بودم که به دلیل تهدید این برنده....

خواستم از شما خواهش کنم کاری برایم بکنید اما خواهش می کنم این قضیه مخفی بماند!!!

شماره همراه:.........

مشتاق دیدار آریا باهوشه J

همان روز اقای گلشیری به اریا زنگ زد

-          بله؟

-          سلام ببخشید این همراه اقای اریا هست؟

-          بله بفرمایید

-          من سیامک گلشیری هستم!!

-          وااااااای J اقای گلشیری نمی دونید چقدر منتظرتون بودم. درباره ی نامه ام فکر کردین؟ چی کار کنم؟

-          من یه فکر خوب دارم، می تونی به صورت ناشناس داستان بنویسی . یعنی با اسم قلابی!!!

-          هووووووووم، فکر خوبیه. اما بازم باید برای اون داستان بنویسم؟

-          اره اما سطح داستان هاشو بیار پایین ولی سطح داستان های خودتو بیار بالا

-          از کی شروع کنم؟!!!

و اینطور شد که" آریا باهوشه "برای همیشه به صورت ناشناس داستان نوشت و در کارش خیلی موفق شد. پدرش هم به کارش ادامه داد. و همه چیز به مجهولی و ناشناسی تمام شد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 مرداد 1393 07:36 ب.ظ

دلنوشته

شنبه 18 مرداد 1393 11:28 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

خیلی چیز ها برای از دست دادن هست

و من دارم بهایش را پرداخت می کنم

 

هیچ وقت ظاهر زیبا به باطن

 زیبا نمی رسد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 مرداد 1393 11:35 ب.ظ

دلنوشته

پنجشنبه 26 تیر 1393 12:39 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

مواظب حرف هایت باش

زیرا که ممکن است پشت خنده ای که می بینی

زخمی عمیق ایجاد کرده باشی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 مرداد 1393 11:35 ب.ظ

دلنوشته

دوشنبه 23 تیر 1393 03:44 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

شادی هایتان را با دیگران تقسیم کنید





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلنوشته

دوشنبه 23 تیر 1393 03:32 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

 

آیا کاری برای دیگران انجام داده اید

که از آنها انتظار دارید؟





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 تیر 1393 03:42 ب.ظ

دلنوشته

یکشنبه 22 تیر 1393 12:23 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

انسان ثروتمند هر چقدر هم ثروتمند باشد

اما رابطه ی عاطفی نداشته باشد

"بد بخت"

است






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 تیر 1393 03:25 ب.ظ

دلنوشته

یکشنبه 22 تیر 1393 01:05 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

سعی نکنید بهترین آدم باشید

 سعی کنید آدم خوبی باشید

زیرا که هیچ کس کامل نیست!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 تیر 1393 01:20 ق.ظ

دلنوشته

شنبه 21 تیر 1393 01:50 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

کمی به دوستانتان بنگرید و ببینید

آیا آن ها شما را بخاطر خودت دوستت دارند یا نه!

آیا شما سودی می رسانید که با شما دوست اند؟



قطعا فرد ثروتمند دوستان واقعیِ کمی دارد






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 تیر 1393 01:23 ق.ظ

دلنوشته

پنجشنبه 19 تیر 1393 03:47 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

چقدر خوب شد برای"اشتباه کردن" "بخشش" بوجود آمد!

وگرنه هیچ کس ، کسی را نداشت





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 تیر 1393 03:54 ب.ظ

دلنوشته

چهارشنبه 18 تیر 1393 10:37 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

ناراحتی و خشم را در خود فرو نریز

زیرا که آن وقت با بمب تفاوتی نخواهی داشت!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 تیر 1393 11:12 ب.ظ

دلنوشته

سه شنبه 17 تیر 1393 02:37 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

هیچ گاه خلقت خدا را

مسخره نکنید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 تیر 1393 02:39 ب.ظ

دلنوشته

شنبه 14 تیر 1393 06:28 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

آرزو هایی هستند که فقط در "رویا" زیبا هستند

از آنچه که دارید ناسپاسی نکنید

(مصلحت است دیگر)






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 تیر 1393 03:16 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7