تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان
مخلص شما حامی خنده و شادی

دلنوشته

پنجشنبه 26 تیر 1393 01:39 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

مواظب حرف هایت باش

زیرا که ممکن است پشت خنده ای که می بینی

زخمی عمیق ایجاد کرده باشی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 19 مرداد 1393 12:35 ق.ظ

دلنوشته

دوشنبه 23 تیر 1393 04:44 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

شادی هایتان را با دیگران تقسیم کنید





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلنوشته

دوشنبه 23 تیر 1393 04:32 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

 

آیا کاری برای دیگران انجام داده اید

که از آنها انتظار دارید؟





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 تیر 1393 04:42 ب.ظ

دلنوشته

یکشنبه 22 تیر 1393 01:23 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

انسان ثروتمند هر چقدر هم ثروتمند باشد

اما رابطه ی عاطفی نداشته باشد

"بد بخت"

است






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 تیر 1393 04:25 ب.ظ

دلنوشته

یکشنبه 22 تیر 1393 02:05 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

سعی نکنید بهترین آدم باشید

 سعی کنید آدم خوبی باشید

زیرا که هیچ کس کامل نیست!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 تیر 1393 02:20 ق.ظ

دلنوشته

شنبه 21 تیر 1393 02:50 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

کمی به دوستانتان بنگرید و ببینید

آیا آن ها شما را بخاطر خودت دوستت دارند یا نه!

آیا شما سودی می رسانید که با شما دوست اند؟



قطعا فرد ثروتمند دوستان واقعیِ کمی دارد






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 تیر 1393 02:23 ق.ظ

دلنوشته

پنجشنبه 19 تیر 1393 04:47 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

چقدر خوب شد برای"اشتباه کردن" "بخشش" بوجود آمد!

وگرنه هیچ کس ، کسی را نداشت





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 تیر 1393 04:54 ب.ظ

دلنوشته

چهارشنبه 18 تیر 1393 11:37 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

ناراحتی و خشم را در خود فرو نریز

زیرا که آن وقت با بمب تفاوتی نخواهی داشت!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 تیر 1393 12:12 ق.ظ

دلنوشته

سه شنبه 17 تیر 1393 03:37 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

هیچ گاه خلقت خدا را

مسخره نکنید




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 تیر 1393 03:39 ب.ظ

دلنوشته

شنبه 14 تیر 1393 07:28 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

آرزو هایی هستند که فقط در "رویا" زیبا هستند

از آنچه که دارید ناسپاسی نکنید

(مصلحت است دیگر)






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 تیر 1393 04:16 ب.ظ

دلنوشته

جمعه 13 تیر 1393 01:26 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

 

خیلی زور است کسی که مدت ها دوستت داشته

تو را به کسی که به تازگی با او اشنا شده بفروشد!

 

 

 

اگر کسی شما را دوست ندارد ، باورش کنید دوست ندارد .

و دیگر نزدیکش نشوید که همه چیز بد تر می شود!






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلنوشته

چهارشنبه 11 تیر 1393 07:38 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

هر روز متولد شوید

که هر روز را با دلی پاک بگذرانید!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 تیر 1393 07:41 ب.ظ

دلنوشته

یکشنبه 8 تیر 1393 02:31 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

کتاب "زندگی" را بخوان

زیرا که پند هایی دارد

فراموش نشدنی!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 تیر 1393 02:38 ب.ظ

جشن سرنوشت ساز

یکشنبه 8 تیر 1393 01:45 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

پدر و مادرم به من می گفتند از موقعی که سرم با یک شیئی برخورد کرد در مغزم اتفاقاتی افتاد که باعث شد همه چیز را سریع یاد بگیرم و همچنین حفظ کنم برای همین 12 ساله م بود،که به دانشگاه رفتم.راستش اولش برایم سخت بود اما بعدش لذت هم بردم.برای اینکه من تک هستم.پسری دوازده ساله با مغزی پیچیده .من از وقتی که به دانشگاه رفتم در چت روم(سایتی است که مردم با هم ارتباط بر قرار می کنند)عضو شدم.در آنجا با پسری نونزده ساله آشنا شدم که مدام در هنگام چت کردن به من می گفت:"تو خیلی آشنا صحبت می کنی!"من هم مدام تعجب می کردم ! زیرا او حتی یک بار هم مرا ندیده بود.راستش را بخواهید همیشه دلم می خواست برادری داشته باشم برای همین از پسری در دانشگاه خوشم آمده بود.همش در ذهنم تصور می کردم او برادرم است اما متاسفانه برادرم نبود.در حقیقت نه فقط من،بلکه تمام دانشجویان و معلمان از او خوششان می آمد; معلوم است کسی که هم زیبا،هم درس خوان و خوش رفتار باشد طرفدارانش زیاد می شود!

من اسم کسی را که با او چت می کردم را نمی دانستم!حتی او هم اسم مرا نمی دانست!اما معلوم بود آدم خوبی ست.او به من می گفت برادر رویاها; زیرا تعریف کرده بود برادری داشت که شبیه من بود اما او در ریزش ساختمان ناپدید شد!اوه،یادم رفت بگویم که من او را ناین(نا مخفف ناشناس و ین من در آوردی ست)صدا می زدم.ما با هم خیلی صمیمی بودیم اما باز دلم شایان(همان پسری که در دانشگاه بود) را می خواست.

یک روز در چت به من گفت:شماره موبایلت رو بهم می دی؟

-         برا چی؟

-         همین طوری.مگه اشکالی داره؟

-         باشه.09166075823

-         وای!چه شماره ی رُندی!

-         تا دلت هم بخواد،تو شماره ی بهترین آدم دنیا رو داری!!

-         بیشین سر جات!شماره ت رو خواستم تا فردا وقتی رفتی مدرسه بهت زنگ بزنم که معلمت دعوات کنه!(به او نگفته بودم دانشگاه می روم،اما گفتم در مدرسه موبایل می برم)

-         حق نداری.اصلا تو لیاقت نداری شماره ی من رو داشته باشی!

فردا صبح که شد، قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم به من اس ام اس داد:"می دونم هنوز نرفتی سر کلاس گفتم بهت بگم روز خوبی داشته باشی!"

-         مرسی ناین عزیز!می گم تو کجا درس می خونی؟

-         به فضولش نیومده

-         وااااااای!بگو دیگه!

-         چرا اینقدر سریع عصبانی می شی؟دانشگاه تهران

چشمانم گشاد شدند،سر جایم میخ کوب شدم،زیرا من هم در آن دانشگاه بودم.بعد برایش فرستادم:الان چی داری؟(چه درسی)

-         مقاومت مصالح

این بار چشمانم به قدری گشاد شده بودند که نزدیک بود از حدقه در بیایند!وقتی وارد کلاس شدم زیر چشمی به تمام هم کلاسی هایم نگاه کردم تا ببینم چه کسی در حال پیغام دادن است؟این دفعه لبم از لبخند در حال گشاد شدن بود; چون...خودش بود...شایان...کسی که...

برایش فرستادم خداحافظ و سپس بعد از مدتی صدای موبایلش را شنیدم.خیلی خوش حال شده بودم!داشتم دیوانه می شدم!!!در آخرین کلاس وقتی استادمان وارد کلاس شد لبخند بزرگی بر روی لبانش بود.کنجکاو شده بودم.تا اینکه بعد از سلام کردن و بدون هیچ مقدمه ای گفت:سلام بچه ها!یه مهمونی بالماسکه به سبک ایرانی ترتیب دادم.ازتون می خوام همتون امشب بیاین. همچنین هر کسی رو هم دوست داشتین بیارین" سپس نشانی را داد و گفت که باید از خودمان عکس بگیریم،زیرا قرار بود خوشتیپ ترین ها انتخاب شوند; راستش هیجان زیادی داشتم!نمی دانستم چه بپوشم،از بس لباس ای زیادی داشتم.اما وقتی به خانه رفتم بیشتر که گشتم یک شلوار و بلوز نو دیدم.مدل شلوارم تیره ی چروک چروکی بود و بلوزم هم قرمز اما با آستین های سفید بود. شب ساعت هشت و نیم مادرم صدایم زد:"سیــــــــــــــــنا!!آماده شو بریم خونه داییت"جواب دادم:"نه مامان مگه یادت رفته؟ نیم ساعت دیگه باید برم مهمونی"مادرم گفت:باشه،پس من رفتم.خدافظ!

-         خدافظ

به کمدم سراغ کمدم رفتم تا نقابی را که خودم درست کرده بودم را بردارم.نصفش سیاه و نصف دیگرش سبز زیبایی بود که دور تا دورش را با اکلیل پر کرده بودم، همچنین دور چشمانش را. سپس از خودم عکس گرفتم.چند دقیقه قبل از ساعت نه ناین یا همان شایان برایم پیغام فرستاد:برادر رویاها ازت می خوام برای مهمونی بیای!آدرس هم.....

از خوش حالی بال در آورده بودم; زیرا امشب فرصتی برای پرده برداری از هویت ناشناسم داشتم! بعد مادرم به من تلفن زد که تا ساعت ده بیشتر نمی توانمم بمانم. برای همین، من هم موبایلم را روی ساعت ده تنظیم کردم و با هر چه سرعت آژانس گرفتم،ساعت 9:30 دقیقه رسیدم.زیرا ترافیک شدیدی بود.قبل از وارد شدن از پشت پنجره سالن را نگاه کردم.شلوغ بود.پله هایی با طول زیاد و ارتفاع کم داشت که به پایین می خورد و هر کس به پله ها می رسید نور آبی و سفید بر آن ها تابیده می شد.همچنین ملودی آرامی نیز پخش می شد.استرس داشتم که اگر وقتی رفتم همه به من نگاه کردند چه؟قبل از اینکه وارد می شدیم باید عکس و اسم خودم را به خانمی که دم در سالن ایستاده بود تحویل می دادیم.پس از وارد شدن،به اولین پله که رسیدم.علاوه بر آن دو نور،دیگر نور ها هم به من تابیده شدند.مثل اینکه همه از من خوششان آمده بود; زیرا تا رفتم همه به من نگاه کردند و لبخند زدند. احساس عجیبی داشتم.احساسی که تا به حال هیچ وقت نداشته بودم. از پله ها پایین رفتم.در حال رفتن به طرف صندلی ها بودم که ناگهان صدای پسری را شنیدم:"دنبال من می گشتی؟"

-         شما؟

-         ناین!!!چه زود فراموشم کردی!

-         اوه!از دیدنت خیلی خوش حالم ناین!

-         منم همین طور داداشه من!می گم اینجا جای صحبت کردن نیست،میای بریم توی باغ پشتی؟خوشم نمیاد اینجا صحبت کنیم.جاش نیست.

-         هر جور تو راحتی!!!

به باغ پشتی رفتیم،بسیار زیبا بود.بوته هایش مدل مارپیچی درست شده بود.از آنهایی که آدم در آن گم می شد!همچنین چند نفر در آنجا مشغول ویالون زدند بودند،که باعث شده بود آنجا رمانتیک شود.بعد از برداشتن چند قدم،شایان گفت:از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بیشتر شبیه برادرمی!

-         مرسی!خجالتم نده

-         نه،حقیقت رو میگم.خب،حالا که شبیه برادرم هستی شاید شباهت های دیگه ای هم داشته باشین!بگو ببینم از چی خوشت میاد؟

-         راستــــــــش...توی مسافرت،خرید رو به هر چیزی ترجیح می دم.از شکلات خیلی خوشم میاد و عاشق تلویزیون نگاه کردنم! یه چیز دیگه،جرئت حرف زدن با جوونا رو هم ندارم!

-         منظورت هم سن های من؟

-         آره دیگه! وقتی می گم جوون یعنی هم سن و سالای تو.

-         پس چطور با من می تونی صحبت کنی؟

-         راستش صحبت کردن با تو هم برام سخته اما چون قبلا باهات چت کرده بودم،سختیش برام کم تر شد!

دستش را دور گردنم انداخت.لبخند همچنان بر روی لبانش بود.اما من هنوز خجالت می کشیدم.و دست راستم را روی بازوی چپم می کشیدم!(معمولا وقتی خجالت می کشم این کار را می کنم)بعد از کمی سکوت گفتم:اسمت چیه؟

-         شایان.تو چی؟مثل اینکه قصد نداری بگی،نه؟

-         آخه من از ناشناس بودن خوشم میاد،مخصوصا توی این موقعیت.

-         شاید این آخرین باری باشه که ببینمت.

-         نه نگران نباش،بازم میبینیم

در آن لحظه حس کردم سوتی دادم

-         من دیگه تحمل ندارم!می خوام زود تر صورتت رو ببینم.

وقتی ایستادیم،بغلم کرد.سپس رو به رویش ایستادم و گفتم:"باشه"خندید و بعد گفت:"پس بذار من بَرش دارم" گفتم:"قبول"دستش آرام آرام داشت نزدیک می شد که ناگهان زنگ موبایلم به صدا درآمد.دستش را کنار کشیدم،موبایلم را در دستم گرفتم و گفتم:"اووووووووووف،ببخشید من باید برم. بذار برای یه وقت دیگه"

-         کجا باید بری؟

در حالی که داشتم از او دور می شدم گفتم:

-         راستش باید سریع تر برگردم خونه!

به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 تیر 1393 02:24 ب.ظ

دلنوشته

شنبه 7 تیر 1393 07:29 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

طوری با کلمات بازی کنید که

همه مجذوب شما گردند


 

همچون شیشه شفاف و صادق باشید

اینگونه است که مردم هم با شما

صادق می شوند






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 7 تیر 1393 07:47 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7