تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان
مخلص شما حامی خنده و شادی

جادو

چهارشنبه 9 مرداد 1392 10:04 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک
آیا شما می دانستید انسان ها قدرت های خاصی دارند؟
انسان می تواند با تمرکز ایمان و باور می تواند کار های باور نکردنی
 انجام دهد مانند تله کینزی،پیرو کینزی،هیدرو کینزی،کرایو کینزی
خواندن ذهن دیگران،دیدن آینده در خواب و ...
ایمان و باور حرف اول را می زنند زیرا بدون داشتن این ها شما نمی توانید  کاری انجام دهید.سپس سعی کنید به هیچ چیز فکر نکنید زیرا
این کار نیرو ی زیادی به انسان می دهد.
وقتی این کار را خوب یاد گرفتید.این دفعه بر روی اجسام تمرکز کنید.
این را بدانید همان دفعه ی اول به احتمال زیاد نمی توانید جسم را حرکت دهید اما با تمرین می توانید.اگر بتوانید تا 20 دقیقه بدون پلک زدن به جسمی نگاه کنید و همچنین به هیچ چیز فکر نکنید.به احتمال زیاد می توانید .اگر توانستید یک هفته تمرین کنید تا قوی تر شوید سپس 
بروید سراغ پیرو کینزی (کنترل آتش) کرایو کینزی(کنترل یخ) هیدرو کینزی(کنترل آب) وقتی روی همه ی این ها مسلط شدید ،می توانید
.......... شوید
مخلص شما حامی خنده و شادی
امید وارم بتونی  و آرزوی موفقیت میکنم
خواهشا نظر دهید خیلی خوش حال می شم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تله کینزی

یکشنبه 9 تیر 1392 03:27 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

چیزی که در تخیلات شما می گنجید به

حقیقت پیوست!

آیا شما فکر می کردید این کار

واقعی باشد؟

تله کینزی یعنی

برداشتن

اجسام با استفاده از قدرت ذهن

طرز کار:شما باید به این کار اعتقاد داشته باشید

اگر نداشته باشید نمی توانید این

کار را انجام دهید.

-همه می توانند«هر شخص زنده ای که مغز داردمیتواند» فقط باید آن را بکار برد

-۲حد و مرز این نیرو بی حساب است

-۳باور کردن این توانایی

-۴روزی نیم ساعت تمرین و هدف وقت و حوصله

-۵روی یک روش حداقل یک هفته تمرکز کنید

این نکته نظرات نویسنده علی موسائی میباشد و هر گونه کپی برداری فقط با ذکر منبع بلامانع میباشد

-۶بجای جدی گرفتن آن ،به آن به چشم یک بازی نگاه کنید 

-۷حتی یک درصد شک و تردید در توانایی خودتان برای انجام به خودتان راه ندهید

-۸هر گونه مانع کوچک یا بزرگی را در هم بشکنید

-۹سعی نکنید این کار را موشکافی کنید فقط آن را به عنوان یک اصل بپذیرید

-۱۰منطق را رها کنید

-۱۱خلوص قلب داشته باشید

-۱۲هدف شما از حرکت دادن اجسام پست و کوچک نباشد

-۱۳مدیتیشن لازم است و ذهن را آماده می کند

۴تمرین شماره ۱: نیم ساعت مدیتیشن کنیدبعد یک قاشق را در دستانتان لمس کنید وتنفس عمیقی بکشید تا به ریلکس کامل برسید یعنی به حالت به بی ذهنی برسید با چشم قاشق را لمس و درک کنید

«بدون تفکر اتمهای بدن شما و قاشق یکی می شوند و جزیی از هم می شوند آنرا مثل آب تصور کنید شما انرژی و گرما را در سطح قاشق احساس می کنید اصلا به قاشق فشار وارد نکنید به همین منوال ادامه بدهید شما می توانید.اینجانب علی موسائی نویسنده این مقاله بارها با شاگردانم در کلاسها این کارها را انجام داده ایم  و نتیجه گرفتیم نکته اصلی فقط تمرکز میباشد

 [http://

]

منبع:http://alimoosaei.persianblog.ir

مابقی را در وبلاگ منبع بخوانید:http://alimoosaei.persianblog.ir/post/37/




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 9 تیر 1392 03:56 ب.ظ

فیلم آموزش دفاع شخصی در برابر اسلحه

جمعه 10 خرداد 1392 05:27 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک
[http://
]
دانلود با لینک مستقیم 
فرمت:mp4



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 10 خرداد 1392 05:36 ب.ظ

عکس های جالب و واقعا دیدنی

جمعه 20 اردیبهشت 1392 11:51 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک
عکس جغد
استتار حیوانات
عکس زرافه
استتار حیوانات
عکس ایمپالا(تقریبا شبیه گوزن)
استتار حیوانات



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دانلود آهنگ کارتون هیولا در پاریس(ای سین) آهنگ تک نفره

پنجشنبه 12 بهمن 1391 06:05 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک
دانلود آهنگ کارتون هیولا در پاریس(ای سین) آهنگ تک نفره




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 بهمن 1391 06:57 ب.ظ

پیدا کن!

پنجشنبه 12 بهمن 1391 05:53 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک
اگر می تونی تصویر 9 انسان رو پیدا کن؟
تست هوش,تست های هوش,هوش تست,تست هوش تصویری,تست هوش هیجانی



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

happy feet

جمعه 12 آبان 1391 06:31 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک
<a href="http://www.uploadbaz.com/5g1qvbbhmcvh">Clip4U.Org_ Happy Feet Two 2011 BluRay 720p.rar - 601.3 MB</a>


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دانلود code lyoko. گلچینی از قسمتی که ویلیام آدم خوب می شه

چهارشنبه 29 شهریور 1391 03:24 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

نام:CODE LYOKO (رمز لیوکو)

فرمت:ts

زبان:ایتالیایی

زیر نویس فارسی:ندارد

دانلود پارت اول

دانلود پارت دوم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دانلود کارتون 2 code lyoko

شنبه 25 شهریور 1391 11:07 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

نام:CODE LYOKO (رمز لیوکو)

فرمت:ts

زبان:ایتالیایی

زیر نویس فارسی:ندارد

دانلود پارت اول

دانلود پارت دوم

دانلود پارت سوم

دانلود پارت چهارم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 25 شهریور 1391 11:24 ب.ظ

اگر می خوای بخندی پس این عکس ها رو دانلود کن

شنبه 18 شهریور 1391 01:44 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

عکس های بسیار جالب

عکس اول

عکس دوم

خوشتون اومد؟

اگر اومد نظر بدید

 




دیدگاه ها : این خیلی مهمه حتما نظر بدید
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1391 05:17 ب.ظ

دانلود کارتون code lyoko با کیفیت عالی

چهارشنبه 15 شهریور 1391 03:54 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

نام:code lyoko (رمز لیوکو)

فرمت:ts

زبان:ایتالیایی

زیرنویس:ندارد

دانلود پارت اول

دانلود پارت دوم

دانلود پارت سوم

دانلود پارت چهارم

 




دیدگاه ها : نظر یادتتون نره
آخرین ویرایش: - -

a monster in paris

جمعه 10 شهریور 1391 04:39 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

 برای آنلاین نگاه کردن کارتون a monster in paris روی</script>" target="" title="">کارتون کلیک کنید

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 10 شهریور 1391 04:56 ب.ظ

شردرمن 1 ص1

جمعه 20 مرداد 1391 01:16 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

Shredderman

درد سر شروع می شود

بوبا بیکس بی بد جنس ، مردم آزار و با یک خروار دندان تیز آماده گاز گرفتن ، به دنیا آمده . درست یا غلط ، این نظر مادر من است . پدرم می گوید هیچ بچه ای بد به دنیا نمی آید ، بد بزرگ می شود . من نمی دانم کدامشان درست می گوید ، فقط این را می دانم که سر پنجه های بوبا مثل سنگ سفت است نفسش هم کشنده است . معلم ها مدام به بوبا می گویند به جای مشت هایش از کلمه استفاده کند بیچاره ها این می گویند چون اصلا توی باغ نیستند خبر ندارند بوبا یک چیزی به اسم «نفس بوبا» دارد که اگر بادش بهت بخورد کله پا می شوی و از هوش می روی . اگر باور نمی کنید ، از یان مککوی که وقتی کلاس سوم بودیم ، همین بلا سرش آمد ، یعنی وقتی بوبا سرش فریاد کشید ، چشم هایش سفید شد ، زانو هایش قفل کرد ،بیهوش شد و افتاد زمین . مجبور شدیم آن قدر چب و راست بهش سیلی بزنیم تا به هوش بیاید . وقتی هم یه هوش آمد ، نشست و تا دلتان بخواهد ، بالا آورد . پدرم می گوید من نباید مثل بقیه ، به بوبا بگویم «بوبا» و باید به اسم واقعیش ، آلوین ، صدایش کنم . چند بار مجبور شدم برای پدر توضیح بدهم که اگر آلوین صدایش کنم ، چند مشت محکم نوش جان می کنم . یک بار مایک مکلنده جرأت کرد و به بوبا گفت:«آلوین ؛ جایتان خالی ، وقتی کار بوبا با آن بیچاره تمام شد ، چیزی که ازش باقی ماند ، بیش تر شبیه به مایک لهیده بود . حالا موقع حرف زدن با بوبا غیر از «البته بوبا» ، «هر چی تو بگی بوبا» از دهن مایک بیچاره در نمی آید . پدر و مادر من تا حالا خیلی سعی کرده اند مدرسه را وادار کنند یک فکری برای بوبا بکند؛ با معلم ها حرف زدند حتی با دکتر ووس مدیر مدرسه هم صحبت کردند، ولی همه اش بی فایده بود. پدرم می گوید خانم دکتر ووس به اندازه کافی برش و جسارت ندارد جلو شاگرد ها را بگیرد. دکتر ووس عقیده دارد من به اندازه ی کافی عرضه ندارم از خودم دفاع کنم. خانم مدیر می گوید وجود بچه هایی مثل بوبا به ما کمک می کند برای زندگی آماده بشویم.حالا که کلاس پنجم هستم.پدرم می گوید که دیگر نباید نگران بوبا باشم،چون من خیلی از او باهوش ترم و بالاخره یک روزی می رسد که آلوین بیکس بی زیر دست من بشود و برای من کار کند.ولی پدرم دوجا توی حساب هایش اشتباه می کند:اول اینکه اذیت های بوبا تمام شدنی نیست،دوم من محال است بوبا را استخدام کنم.

اخراجش می کنم.

صبر کن ببینم...!اگر بتوانم از مدرسه اخراجش کنم چی ؟خیلی معرکه می شود،نه؟فکرش را بکن،با اردنگی بیاندازامش بیرون و بهش بگویم که دیگر این طرف ها پیدایش نشود.آن وقت می توانم ناهارم را با خیال راحت بخورم،چون بوبا دیگر نیست که سینی غذایم را برگرداند.آن وقت می توانم با خیال راحت «چهار خانه» بازی کنم،چون بوبا دیگر نیست که توپ را مالِ خودش کند.آن وقت می توانم بی ترس و لرز،قبل از کلاس صف ببندم،چون بوبا دیگر نیست که بزند وسط صف و ما را هل بدهد عقب.آره...مدرسه بدون بوبا به کلی عوض شود.

خداییش معلم مان آقای گرین،خیلی سعی می کند جلو کارهای بوبا را بگیرد مجبورش کند درست رفتار کند،اما درس دادن به کلاس پنجمی ها خودش خیلی کار است و به قول مادر،دیگر نمی تواند این وسط،یک کار دیگر هم به کارهایش اضافه کند.

تازه،بوبا خیلی موذی است،هرقدر که آقای گرین به خودش زحمت بدهد،بوبا کار خودش را می کند.

مثل دروغ گفتن.

وتقلب

و دزدی

همین الان مداد پاک کنم من تو جامیز بوباست و حروف اول اسم خودش را هم رویش کنده:ب.بچند تا از مداد رنگی هایم همین طور.شاید مجله مورد علاقه ام«مارمولک و چسبونک» و کتاب دایناسور ها که از کتاب خانه امانت گرفتم و مرتب هم بهم اخطار می دهند که برش گردانم،پیش بوبا باشد.بوبا فقط وسایل مرا نمی دزدد،سراغ همه می رود؛حتی به رفقای خودش کوین و ماکس هم رحم نمی کند.راستش را بخواهید،از آنها بیشتر از بقیه،می دزدد بوبا هیشه یک چیزی از مردم برمی دارد،تنها چیزی که روی مردم می گذارد اسم است.مثلا اولش اسم من نولان بِرد بود،حالا به میل این آقا شدهام نولان نِرد(دست و پا چلفتی)گاهی هم نرد خالی صدایم می کند.روی بقیه بچه ها هم اسم گذاشته:جک شده دندان گراز،تری شده کله خمره ای،ماروین شده خنگول ،جنی شده لب قیطونی،تاد شده قورباغه ترینیتی شده دم اسب کایلا شده کک مکی...خلاصه همه دوتا اسم دارند:یک اسم که پدر مادرشان روی آنها انتخاب کرده.و یک اسم که بوبا افتخار داده و برایشان پیدا کرده.اسم هایی هم که روی بچه ها میگذارد،دیگر ماندگار می شود.اگر بوبا چند دفعه به یک اسم صدایت بزند،دیگر همه به همان اسم صدایت می کنند.بعضی ها این اسم های تازه شان را دوست دارند،مثل برایان واشینگتن.حتی معلم ها هم او را دندون چاک صدا می کنند چون خودش این طور می خواهد.با اینکه حالا دیگر دندان هایش از هم فاصله ندارند،اما از کلاس دوم که بوبا این اسم را روی او گذاشت،دیگر هیچ کس او را برایان صدا نکرد.

خب بوباست دیگر هر اسمی که بخواهد رویت می گذارد.وسایلت را و نفس بو گندویش را توی صورتت ول می کند.

با اینکه من همیشه خیال داشته ام یک کاری در این مورد بکنم،اما هیچ وقت راهی به فکرم نرسیده.آخر من از نظر قد و هیکل،نصف بوبا هستم و...راستش خیال ندارم تا این حد جوانمرگ بشوم و تو دوره دبستان بمیرم.برای همین سعی می کنم موقع ناهار از او فاصله بگیرم،وقتی مثل وحشی ها می زند وسط صف،برایش جا باز کنم و وقتی دست و پا چلفتی صدایم می کند،اعتراض نکنم

 عادلانه نیست،ولی عوضش تا الان زنده مانده ام.

فصل اول تمام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1391 04:44 ب.ظ

شردرمن 1 ص2

جمعه 20 مرداد 1391 01:14 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک
ارسال شده در:

آقای گرین ماشین مشق شب

آقای گرین عاشق حیوانات،گیاهان سنگ ها ماسه و انواع جمجمه است.

یک طرف کلاس ما به شکل کویر در آمده و طرف دیگرش مثل جنگل است.جنگلش یک آبشار دارد که هر وقت امتحان داریم،آقای گرین آن را راه می اندازد،چون عقیده دارد باعث می شود ما آرامش پیدا کنیم و بهتر بتوانیم فکر کنیم،اما آن آبشار تنها کمکی که به من می کند این است که مرتب باید اجازه بگیرم و بروم دستشویی.

به نظر بعضی بچه ها مثل-بوبا-آقای گرین یکم عوضی است،اما به نظر من که خیلی هم توپ است.بوبا اسمش را گذاشته هیپی شنگولی چون موهایش را دمب اسبی می کند،عاشق گیتار زدن است و با شلوار چین و با صندل می آید مدرسه.یک استیشن قدیمی هم دارد که همه جایش عکس دلفین نقاشی شده.

آقای گرین هر ماه یک پروژه عملی به ما می دهد.یک پروژه سخت.مجبورمان می کند چیز هایی مثل محیط زیست،طبیعت،منظومه شمسی،کلبه اسکیمویی و اهرام سه گانه بسازیم!

پدر و مادر من می گویند اگر خودم تنهایی پروژه هایم را انجام بدهم،تمرین خوبی برایم می شود،برای همین،کارهای من افتضاح از آب در می آید.مثلا کلبه اسکیمویم عین برفی که نیمه کاره آب شده باشد،کج وکوله شد.اهرام سه گانه گچی ام تو راه مدرسه از هم باز شد و خرده هایش پخش و پلا شد.وقتی پروژه محیط زیستم تمام شد،درخت هایش شکل مدادی شده بودند که سرش علف چسبانده باشی.منظومه شمسی ام آن قدر درب و داغان بود که انگار واقعا از انفجار بزرگ بیرون آمده.

من حاضرم ده صفحه،حتی بیست صفحه!ضرب سه رقمی انجام بدهم،ولی ازم نخواهند هرم بسازم.یا کهکشان درست کنم.آخر من هنوز هم نمی  توانم بند کفشم را طوری ببندم که سر زنگ ورزش از باز نشود .برای همین وقتی آقای گرین نخراشیده ای از گیتارش در آورد و گفت:گوش کنید بچه ها!می خوام پروژه این ماه رو اعلام کنم.ناله ای کردم و سرم را گذاشتم روی میز.

آقای گرین نگاهی بهم انداخت،لبخندی زد و گفت:نترس نولان از این یکی حتما خوشت می آید.قول می دم.

سرم را بلند نکردم.اگر می خواستم کاری که انجام بدهم اسمش پروژه بود،من ازش متنفر بودم.

- برای این ماه باید هرکدوم از شما یک صفحه روز نامه درست کنید.ماموریتتون اینه که برید سِدار وَلی و دوست های خوبمون کی چی کِی کجا وچرا رو با خودتون بیارید انتخاب موضوع هم با شماست.فقط باید از این دستور ها پیروی کنید.

آقای گرین این را گفت و با یک دسته کاغذ سبز را جلومان تکان داد:این ورقه رو گم نکنید،چون همه چیزهایی که برای گرفتن نمره ی اِی لازم دارید،تو این ورقه نوشته شده.و بعد راه افتاد و ورقه ها را بین میز ها تقسیم کرد:اگر همه چیزهایی که اینجا نوشته انجام بدید،قول می دم اِی بگیرید.خواهش می کنم به دستور های آخری توجه کنید که نوشته:لطفا این ورقه را همراه پروژه تکمیل شده،برگردانید.آقای گرین همان طور که ورقه ها را پخش می کرد،خوب گوش کنید!اگر این ورقه رو گم کنید،ورقه دیگری به جاش نمی دم!

سر میز ما که رسید،چهار تا ورقه داد دست رندی ریکاردو که بغل دست من نشسته بود.رندی یکی داد به من،یکی به ترینیتی و یکی هم فردی.

آقای گرین ادامه داد:این ورقه رو با دقت بخونید.تو این پروژه اگر بخواهید، اجازه دارید از کامپیوتر هم استفاده کنید.

روی نیمکت جا به جا شدم و از خودم پرسیدم، چی شد؟ آقای معلم که همیشه ما را مجبور می کرد همه کارها رو با دست انجام بدیم.

_ اگر تو کامپیوتر خونتون برنامه صفحه بندی دارید و طرز کارش رو بلدید، ازش استفاده کنید!

پشتم را راست کردم.شاخ در آورده بودم.نکند خواب می بینم؟

_ یا می تونید مطالبتون رو تایپ کنید، با چاپگر چاپ کنید و بعد روی صفحه روزنامه تون بچسبونید.از خانم سورکیت،مسئول آزمایشگاه کامپیوتر برای خودتون وقت بگیرید.منتظر شماست!اگر هم دوست دارید همه کارها رو دستی انجام بدید،از نظر من مانعی نداره.

آقای گرین که حالا به آخرین میز رسیده بود،ورقه های آن ها را که هنوز تو دستش بود تو هوا تکان داد و گفت:به هر روشی که تصمیم دارید این کارو انجام بدید،از روی این ورقه کار کنید.

آقای گرین برگشت طرف میز و گفت:آهان این را هم بگم که می تونید از گزینه کلیپ آرت استفاده کنید.می تونید با استفاده از اسکنر،هر عکسی که خواستید،تو صفحه تون بگذارید.اگر دوربین دیجیتال دارید،می تونید ازش استفاده کنید.اگر هم اصلا اهل کامپیوتر نیستید ،خودتون تصویر های لازم رو نقاشی کنید.

مثل دیوانه ها پلک می زدم.درست شنیدم؟

یعنی اجازه دارم از دوربین دیجیتال استفاده کنم؟

آن هم برای تکلیف شب؟

آقای گرین به من نگاه کرد و نخودی خندید:«می دونم که بعضی از شما دارید فکر می کنید:ای ول! بعضی ها تو دلتون می گید:اوو،پ س س ر ولی همه تون از این تجربه جدید بزرگ می شید،پس یادتون باشه....»

آن وقت گیتارش را برداشت و دستش را به سیم های آن کشید آهنگ آشنایی را زد و همه با هم خواندیم:این روشِ کاره،که اهمیت داره.

آقای گرین گینارش را روی پایه اش گذاشت و گفت:آفرین!حالا بیایید جزئیات را  مرور کنیم.تا آخر زنگ وقت داریم که قرار هامون رو برای تکلیف بگذاریم.

هر چه بیشتر آن ورقه سبز را مرور می کرد،هیجان من بیشتر می شد.نه چسب لازم بود،نه خرده بسکوییت،یا گچ یا پر،نه تخته پوستر،یا کاغذ یا قیچی!

می توانستم ساعت ها با کامپیوتر کارکنم و خیالم تخت باشد که پدر و مادرم نمی توانند غر بزنند که خاموشش کن!اجازه داشتم از اسکنر،دوربین و اینترنت استفاده کنم...از این باحال تر نمی شد!وقتی همه دستور های ورقه سبز خوانده شد،آقای گرین به ما گفت که سرمان را بگذاریم روی میز:چشم هاتون رو ببندید.با خودتان خلوت کنید.فکر کنید درباره چه چیزی می خواهید گزارش تهیه کنی؟می تونید پروژه تون رو درباره شخص به خصوصی از سدار ولی تهیه کنید،می تونید درباره تاریخچه شهر قدیم بنویسید.می تونید دریاره حمایت از حیوانات بنویسید درباره بیمارستان جدیدی که اون طرف رود خانه می سازند،گزارش تهیه کنید،یا شرح حال یک قهرمان ورزشی محلی رو تهیه کنید.

مهم اینه که موضوعی انتخاب کنید که واقعا براتون جالب باشه،وقتی چیزی رو دوست داشته باشید،خیلی راحت تر می تونید درباره اش بنویسید.یا...چیزی که ازش متنفرید.به این نکته توجه کنید!چیزی هست که خیلی عصبانی تون کرده باشه؟مثلا یک بی عدالتی تو دنیا می بینید؟این هم یک موضوعه و هیچ اشکالی نداره.هر چیزی خوبه،به شرط اینکه مطابق دستورات ورقه سبز باشه.

آن قدر هیجان زده شده بودم که نمی توانستم چشم هایم را ببندم.در مدتی که بقیه بچه ها چشم هایشان را بسته بودند و درباره داستانی که می خواستند بنویسند،فکر می کردند یا شاید چرت می زدند،چشم های من مثل دروازه فوتبال باز بود.برایم مهم نبود چی بنویسم،وسایل نوشتنش بهم حال می داد!اجازه داشتم از همه چیز استفاده کنم!

آن وقت بود که روی میز شماره شش،متوجه چیزی شدم دست بوبا داشت به طرف میز میریام ویپِل می رفت.از لای چشم هایش دزدکی دید می زد.چه خیالی داره؟

پلک هایم را محکم روی هم گذاشتم و دوباره آنها را باز کردم؛فقط آن قدر که بتوانم از لای آن ها تماشا کنم.

بوبا خیلی راحت و آرام کار می کرد.خیلی راحت.

و قبل از اینکه کسی متوجه بشود،ورقه سبز میریام تو دست او بود.بعد هم رفت لای زانویش،و لای کلاسورش.

دو چیز باعث شد صدایم در نیاید و بوبا را لو ندهم:یکی اینکه تا هفده ثانیه دیگر زنگ می خورد و مدرسه تعطیل می شد و قبل از اینکه من خودم را به آقای گرین برسانم،بوبا از در مدرسه زده بود بیرون.یکی دیگر اینکه از فرق سرتا نوک پایم مور مور می شد،چون فکری به سرم زده بود که باعث می شد بوبا بیکس بی از فحش هایی که تا به حال به ما داده و اسم هایی که رویمان گذاشته بود،پشیمان بشود.

یا از دزدیدن وسایلمان.

یا از حال گیری نفس بوگندویش.آره...خیال داشتم درمورد یک بی عدالتی گزارش تهیه کنم.

گزارش درباره بوبا بیکس بی!

فصل دوم تمام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1391 04:09 ب.ظ

شردرمن 1 ص3

جمعه 20 مرداد 1391 01:12 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

وسایل جاسوسی

مثل باد دویدم خانه و آنقدر با عجله وارد شدم که چیزی نمانده بود در توری را پاره کنم:مادر حدس بزن چی شده!

مادرم که پشت میز تحریرش شده بود،گفت:سلام عزیزم چی شده؟

-من می توانم از کامپیوترم استفاده کنم!مجبور نیستم با دست چیزی بنویسم یا چیزی ببرم،بچسبونم!

مادر با خنده پرسید:برای...؟

-برای پروژه این ماه!اجازه دارم از اسکنر و دوربین دیجیتالم استفاده کنم! از همه چیز !

جدی؟

کوله پشتی ام را انداختم زمین و ورقه سبز را بیرون

کشیدم:ببین!

مادر سریع از بالا تا پایین ورقه را نگاه کرد.

_پس دیگه نباید غرغر کنی و منو از پای کامپیوتر بلند کنی،باشه؟تکلیف مدرسه ست!

مادر ورقه را پس داد و گفت:اووم م،پس دیگه این دفعه از غصه پروژه ات آبغوره نمی گیری،هان؟تازه،خیلی هم شانس آوردی چون احتمالا پدر هم بدش نمیاد کمکت کنه.

حق با مادر بود.پدر من گزارشگر روزنامه سدار ولی گَزِت است و این گزارش هم با کار او جور در می آمد.اما من دلم نمی خواست پدر بداند من چه نقشه ای دارم.محال بود بگذارد گزارشم را درباره بوبا بیکس بی بنویسم.

مادر پرسید:خب حالا بگو ببینم بقیه روزت چطور گذشت؟با اذیت های آلوین؟

من که هنوز راهی برای مخفی کردن پروژه ام از پدرم بودم،گفتم:هان؟اوو مثل همیشه بود.

دوست داری برام تعریف کنی؟

«نه اوضاع جوره»سعی کردم لحنم خونسرد و بی تفاوت به نظر بیاید.بعد از خوردن عصرانه دویدم به اتاق و در را محکم بستم.حالا نوبت من بود که یکمی بوبا بیکس بی را اذیت کنم!

قدم اول:دوربین دیجیتالی.خیال داشتم کمین کنم و وسط خلافکاری،مچش را بگیرم!

قدم دوم کت.احتیاج به جایی داشتم که دوربینم را مخفی کنم که ککسی مرا درحال عکس گرفتن نبیند.همه لباس های تو کمدم را ورق زدم.

دوتا کت بیرون آوردم.همه جیب هایشان را امتحان کردم.هیچ کدام به درد کار من نمی خورد.کوله پشتی چی؟

اسباب هایش را ریختم بیرون و همه خانه هایش را امتحان کردم.خانه کوچکش اندازه بود،اما اگر دور بین را تو کوله پشتی ام می گذاشتم،دوربین می رفت پشت سرم،آن وقت چطوری می توانستم عکس بگیرم؟

صبر کن!دوربین یک دستگاه کنترل از راه دور دارد که راحت می توانم راحت تو دستم قایمش کنم!همه کشو های میزم را به ریختم و پیدایش کردم.دوربین را در حالت کنترل از راه دور گذاشتم و یک عکس امتحانی گرفتم.کارش حرف نداشت!

دور بین را گذاشتم پشت سرم،مثل اینکه تو کوله ام باشد.بعد از تمام کارها با دستگاه کنترل را امتحان کردم تا حالت مناسبش دستم آمد.فقط کافی بود دستم را یکمی دراز کنم،یا دستم را روی پشتم بگذارم،یا ژست عصبانی به خودم بگیرم و دست هایم را روی سینه ام بگذارم.در همه این حالت ها،کنترلش عالی کار می کرد.کوله ام را بازرسی کردم؛باید یک سوراخ برای عدسی دوربین و حسگر کنترل درست می کردم.یک جور پنجره که دوربین بتواند از پشتش عکس بگیرد.اما نمی شد همین طوری یک سوراخ باز کنم؛این طوری همه دوربین را می دیدند مثل دریچه لازم داشتم که بتوانم باز و بسته اش کنم.وقتی هم دریچه باز بود یک جور محافظ لازم داشت که جلو عدسی را نگیرد،هم نگذارد دوربین تابلو شود.یک چیزی که بگذارد دوربین بیرون را ببیند،اما نگذارد مردم دوربین را ببینند.

خب چطوری؟

یک فکری به سرم زد،اما برای آن کار هم باید از قیچی استفاده می کردم و هم از آن بدتر،از سوزن و نخ.یعنی واقعا حاضرم این کار را بکنم؟واقعا حاضرم صد دفعه سوزن تو انگشتم فرو برود؟واقعا حاضرم کوله پشتی ام را ببرم؟آن هم کوله پشتی به این محشری را؟

منظره بوبا که روی صورتم دولا شده بود و نفس بوگندویش را به حلقش فرستاد،جلو چشمم ظاهر شد.صدایش را شنیدم که مرا نرد صدا می کند.و در حال دزدیدن وسایل خودم و دیگران دیدمش.

آره،کاری ه می خواستم بکنم،ارزشش را داشت.

مثل باد دویدم تو راه رو و جعبه خیاطی مادرم را باز کردم.

سوزن بله!

نخ بله!

نوار خیاطی چسبنده – بله! چه عالی،مادر از این نوارها هم دارد بعد رفتم سراغ جعبه ای که تکه پارچه هایش را توی آن نگه میداشت و... آره! همین را می خواستم! یک تکه نایلون کهنه که جان می داد برای محافظ.

صدای مادر از ته راهرو آمد: نولان، داری چیه کار می کنی!

_ هیچی مادر! این را گفتم و نایلون را چپاندم تو جیبم و جعبه خیاطی را هل دادم تو قفسه. قرقره و نوار چسبنده را هم گرفتم تو مشتم که مادر نبیند، اما این وسط سوزن رفت تو دستم و خون از کف دستم بیرون زد. دهنم را گذاشتم رویش.

مادر که داشت به طرف من می آمد، پرسید هیچی؟

نزدیک شد. نزدیکتر.

خون دستم را تند تند قورت دادم و گفتم: نوچ. یعنی...من... باید یک چیزی بدوزم.

_ چیزی بدوزی؟

یک پهلو از کنارش رد شدم و رفتم پشتش: آرره.

چی بدوزی؟می خواهی من برات بدوزمش؟

نه!

نگاه مشکوکی بهم انداخت

یک کار خصوصی  ست.می فهمی که؟

این را گفتم و مثل باد دویدم به اتاقم و در را محکم بستم.می دانستم مادر پشت سرم می آید،منتظر شدم در اتاقم را بزند.

تق تق تق

لای در را باز کردم و گفتم:مادر،من یک کار خصوصی دارم و به یکمی خلوت احتیاج دارم،می شه؟

مادر با حالت رنجیده گفت:خلوت؟

_مادر،خواهش می کنم...؟

_اووم،باشه آقای خلوت،من فقط آمده بودم بگم فیلم مارمولک و چسبونک شروع شده.

جدی؟

آهان.

-می شه...می شه برام ضبطش کنی؟

نه!

 


ادامه ی این قسمت رو این تو ببینید

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1391 04:11 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4