تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان
مخلص شما حامی خنده و شادی

داستان"آیا نجات پیدا می کنم؟"

سه شنبه 4 شهریور 1393 04:28 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

نصف شب بود، همه جا هم تاریک بود . و من در حال فرار کردن از دست خلافکاران بودم (هر چند خودم هم دست کمی از آن ها نداشتم) وارد کوچه ی تنگ و  تاریکی شدم. به بن بست خوردم، از آن بالا رفتم و نگاهی به پشت سرم کردم. اما انگار آن ها زود تر از من به پشت دیوار رفته بودند. یکی از آن ها به من گفت: کجا می رفتی کوچولو؟؟!! توی بد درد سری افتاده بودم اما متاسفانه مرا گرفتند.بعد از اینکه به مخفیگاهشان رفتم با طناب دست و پایم را بستند و در گوشه ای مرا انداختند.یکی از آنها  چاقو را روی گردنم گذاشت گفت:چی شده؟ ترسیدی؟

-          اینکه ضایعه احمق!!!

-          اگه یه بار دیگه حرف اضافه زدی میندازمت تو آتیش فهمیدی؟

-          من از جونم سیر نشدم، ترجیح می دم حرف نزنم(با حالت تمسخر)

-          (با حالت ترسناک) نظرت چیه در مورد اینکه تیکه تیکه ات کنیمو اعضای بدنت رو بفروشیم ها؟

از آن جایی که قبلا تجربه داشتم گفتم:در عوض اینکه نکشینم چی می خواین؟

-          پسر باهوشی هستی...

سپس بلند شد و در حالی که راه می رفت و تن صدایش را بالا و پایین می برد گفت: تو باید هر روز برامون بیست هزار تومن بیاری! اگه نیاری،، کشــــــــــــته میشی!!! فهمیدی؟

-          اوهوووووووم، ولی تا کی؟

-          برای همیــــشه

-          (به حالت تمسخر و حرص در آری)به نظرت بی انصافی نیست؟ حالا نمیشه به اندازه ای که هر کدومتون بتونید یه تفنگ داشته باشین؟

-          (با تن صدای ترسناک)تفنگ داریم!!! نکنه می خوای تیکه تیکه شی،ها؟

-          نه باهوش ! منظورم تفنگ اضافی

-          اگه یه بار دیگه متلک پروندی خودت می دونی!

-          می دونم چون بهم نیاز داری نمی کشیم. نگاه کن خنگول همه ی قدرت دست منه. اگه من نخوام براتون پول جور کنم هیچ کدومتون نمی تونید پول در بیارید. پس یا آزادم می کنید که به اندازه ی پولِ تفنگِ چهار نفرتون دزدی کنم یا اینکه کشته میشم و هیچ پولی هم بدست نمیارید!!

-          باشه (با حالت تسلیم شدن)

زمانی که من متقادشان کردم، بسیار جا خوردم!!! زیرا آن ها می توانستند با شکنجه، قدرت را در دستانشان باز گردانند اما آن قدر خنگ بودند که متوجه نشدند.

درست است قبلا هم خودم دزد بودم اما آن زمان احساس گناه می کردم و از کار هایم پشیمان شده بودم.در هر حال آن موقع مجبور بودم. یکی از آنها که رنگ پوستش سفید بود و خالکوبی بر روی بازویش کرده بود به من گفت: "یادت نره باید یک میلیون و شیشصد هزار تومن رو برامون جور کنی، اونم توی پنج روز"

در خیابانی که نام خاصی نداشت ولی همه به آن "خیابان اصلی" می گفتند رفتم. خیابان بسیار طولانی و پهنی بود که پاساژ ها و مغازه های زیادی در آنجا قرار داشت و محل شیکی هم بود. صبح شروع به کار کردم... وقتی به مردی برخورد کردم گفتم آه ببخشید و سپس از جیب پشتی اش چیزی برداشتم.پنج هزار تومان در جیبش بود.بسیار خوش حال شدم و متوجه شدم آن روز،روز شانس من است. خلاصه در کل روز دویست هزار تومان از مردم پول قرض گرفتم.در سه روز بعدی کار و کاسبی ام بسیار کم شد،با گدایی هم پول زیادی بدست نیاوردم. نمی دانم چرا اما در آن چهار روز،هر روز احساس گناهم بیشتر می شد و هر شب قبل از خواب تصور می کردم کسی مرا از این زندگیِ بیخود و گناه وار نجات داده است . اما متاسفانه آن فقط یک رویا بود که در ذهن ها جای داشت. در روز پنجم مجبور شدم ریسک بزرگی بکنم زیرا آخرین روز بود، باید از یک مرد ثروت مند دزدی می کردم. در خیابان اصلی مطب روانشناسی بود، که هر روز بیمارانش از روز قبل بیشتر می شد. از ظاهرش هم معلوم بود پولش از پارو بالا می رود. شب، هنگامی که در حال ترک کردن مطب بود نگاه بی اعتنایی به من کرد و دوباره برگشت بالا.پس از چند دقیقه که برگشت به سمتش رفتم و گفتم: سلام آقای ریئسی ، ببخشید مزاحمتون شدم .از اونجایی که شما روانشناس هستین شک ندارم می تونید کمکم کنید.

-          حتما! خوش حال می شم کمکتون کنم.

-          من این روزا آروم و قرار ندارم و تما مدت استرس دارم میشه پیشنهاد کنید چی کار کنم؟

-          هوووووم این مشکلیه که خیلی از بیمارام دارن . تنها کاری که باید بکنی اینه که مدام نفس عمیق بکشی و به اون چیزی که باعث بوجود اومدن استرست میشه فکر نکنی. همین

-          اوووووه خیلی از کمکتون ممنونم

 

سپس او را بغل کردم تا جیبش را بزنم . برگه ای بود که در آن نوشته شده بود:" پسر عزیزم! من از اونجایی که روانشناسم توی همون یه ثانیه ای که دیدمت فهمیدم می خوای دزدی کنی . همچنین اون کسایی رو هم که معلوم بود دنبالت بودند رو دیدم. اگه می خوای از دستشون خلاص شی و یک زندگی جدید رو شروع کنی ساعت هشت صبح فردا بیا مطبم."

فکر نکنید من خواندن بلد نبودم.نـــــه!! راستش تا کلاس سوم رفته بودم اما بعد از فوت پدر و مادرم آواره شدم و آن موقع یک سال از مدرسه عقب افتادم . اما الحق که روانشناس است.او همه چیز را در دو ثانیه فهمید!!!

همان شب، شب پنجم بود یعنی آخرین روز برای تحویل دادن پول. اما من به اندازه پول در نیاورده بودم.برای همین آن ها مرا بردند به مخفیگاهشان که مرا بکشند. در راه با آنها کلی صحبت کردم تا متقادشان کنم یک روز دیگر به من وقت دهند

 گفتم: تو رو خدا منو نکشین. فقط یه روز وقت بدین. من جورش می کنم. تو رو خداااااا

-          نگاه کن بچه ما تا حالا هم خیلی بهت لطف کردیم نکشتیمت.

-          تو رو خداااااااا تو رو خدااااااااااا

-          ابدا!!! ما دیگه داریم میرسیم دهنتو ببند

-          فقط یه روز .

-          فقط و فقط یه روز. اگه تا فردا نیاوردی پوستت کنده ست.

-          باشه.مرســـــــــــــــــــی

از آنجایی که من ساعت نداشتم زمان طلوع خورشید بیدار شدم، دم در مطب رفتم و همانجا دوباره گرفتم خوابیدم تا اینکه یک نفر مرا بیدار کرد: آقا پسر!!! بیدار شو منم همون مرد دیشبیه

-          اوه شمایین ؟

-          خب باهام بیا بالا بعد همه چیزو برام تعریف کن ، اما قبل از اینا بگو اسمت چیه؟

-          شایان

بعد از اینکه به مطب شیکش رفتم و بعد به من گفت بشین شایان و بعد شروع کردم: راستش پدر و مادرم وقتی نه سالم بود تصادف کردند و مردند . هیچ فامیلی هم نداشتیم که برم و پیش اونا زندگی کنم برای همین آواره شدم بعدش هم که اون خلافکارا منو گیر آوُردند و مجبورم کردن یک میلونو شیشصد هزار تومن براشون پول جور کنم ، اونم توی پنج روز.منم تمام سعی ام رو کردم و شیشصد هزار تومن پول جور کردم و دیروز هم قرار بود تیکه تیکه ام کنن اما گفتن تا امروز بهم وقت میدن.منم به امید اینکه شما راه حلی برام پیدا می کنید اومدم پیشتون. اینم تمام چیزی بود که باید می گفتم.

-          می دونی چیه؟ منو همسرم دیشب در این مورد با هم صحبت کردیم.

-          که چی ؟

-          که تو رو به فرزند خوندگی قبول کنیم ، اخه ما هیچ بچه ای نداریم! اما قبل از اون تو باید قول بدی پسر خوبی بشی. درباره ی پولت هم نگران نباش اما بازم می گم همه ی اینا به این بستگی داره که دیگه هیچ وقت از هیچ کس دزدی نکنی

-          هر چی شما بگین!!! اما کلکم که نمی زنید؟

-          اخه به من میاد کلکت بزنم؟

سپس لبخند بزرگی بر روی لبانم نشست و بعد "پدر جدیدم" یک میلیون را به من داد تا به آنها بدهم.

وقتی به آنها دادم ، آنها آزادم کردند و من برای همیشه با پدر و مادر جدیدم زندگی کردم.

راستی ادم موفقی هم شدم. شدم پزشک!!!

هوووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 شهریور 1393 04:30 ب.ظ

دلنوشته

پنجشنبه 30 مرداد 1393 11:07 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

بگذار درخششت

تاریکی را به

پایان برساند





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 مرداد 1393 05:25 ب.ظ

دلنوشته

دوشنبه 27 مرداد 1393 07:03 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

زندگی مانند نقاشی های مجهول است

هر کسی یک چیزی از آن دریافت می کند




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 مرداد 1393 07:04 ب.ظ

دلنوشته

چهارشنبه 22 مرداد 1393 07:32 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

فقط صبر کن

درست است که اجبار است

اما با صبر خیلی از

مشکلات حل می شوند





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 مرداد 1393 07:41 ب.ظ

دلنوشته

دوشنبه 20 مرداد 1393 07:37 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

 

گاهی وقت ها هم باید تنها شد

و در خلوت خود به زندگی فکر کرد

 

توجه کرده اید آن هایی که هیچی نیستند

خود را بزرگ نشان می دهند

اما کسانی که توانایی زیادی دارند

خود را نشان نمی دهند؟

 

دوستان را باید در سختی

شناخت!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 مرداد 1393 07:48 ب.ظ

شانس دم در خانه ام

دوشنبه 20 مرداد 1393 07:28 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

پسری بود با رویای معروف شدن. همیشه در تخیلاتش تصور می کرد معروف ترین ادم دنیا شده است.اسمش "آریا" بود. او همیشه جملات زیبا می نوشت و استعداد زیادی در این کار داشت. اما کسی را برای تشویق نداشت. این از مادرش که فوت کرده بود، این هم از پدرش که به کارش بیشتر اهمیت میداد، فقط یک دوست صمیمی داشت که او هم حالش را درک نمی کرد L

یک روز وقتی آریا در حال گردش اینترنت بود به تبلیغی برخورد!" آیا جملات زیبایی می نویسید؟ ایا استعداد زیادی در این کار دارید؟ سیامک گلشیری (نویسنده ی برجسته ایران) مسابقه ای بزرگ ترتیب داده ست برای افرادی که جملات زیبا می نویسند پس شرکت کنید" آریا از شوق زیاد آرام و قرار نداشت.فهمید شانس در خانه اش را زده است. به سرعت کد پستی را ذخیره کرد تا جمله ای برایش بفرستد (فقط یک جمله).به سراغ جملاتش رفت و از ابتدا شروع کرد به خواندن:"برای ارزوهایتان تمام تلاشتان را بکنید،هیچ تلاشی بی جواب نمی ماند"  نه این چرته "مواظب باش با انسان های تنوع طلب دوست نشوی آن وقت تمام دوستی ات می شود اضطراب"نــــــــــــــــــــــــــــه خیلی ضایعه کارِ تازه کار." خودت باش، مردم باید انگونه هستی تو را بپذیرند. نه آن گونه که تظاهر می کنی" موضوعش تکراریه "هیچگاه ضعفتان را نمایان نکنید،آن وقت است که مورد آزار و اذیت قرار میگیری" "هر روز متولد شوید تا هر روز را با دلی پاک بگذرانید" هیچ کدوم احساس بر انگیز نیستن :(  من دلنوشته می خوام نه این چیزا اِاِاِاِاِاِاِممممممممممم!!! یکی باید پر از احساسات باشه، "خیلی چیز ها برای از دست دادن هست ، و من در حال پرداختن بهایش هستم" این عـــــــــــــــــــــــــــالیه . من حتما برنده میشم ، اما چند نفر شرکت می کنن؟

سپس نگاهی به امار شرکت کنندگان انداخت و هر چه امید بود به ناامیدی تبدیل شد 92 نفر!. اما با این حال می گفت ضرر که نمی کند.خلاصه فردای روزی که جمله اش را پست کرد تلفن زنگ زد. تلفن را برداشت و گفت: بله؟

-          سلام (مردی با صدای ترسناک)

-          ببخشید شما؟

-          به تو هیچ ربطی نداره!! هی بچه اونطوری که متوجه شدم جمله ی تو برنده میشه. تو هیچ می دونی این چه مسابقه بزرگیه؟

-          واقعا؟ (با خوشحالی تمام) حالا برای چی زنگ زدی؟

-          یه خبر بد برات دارم،اون جمله ات قراره به اسم پسر من باشه فهمـــــــــــــیدی؟(با عصبانیت!!!)

-          خب اگه من قبول نکردم؟

-          تو غلط می کنی. نکنه می خوای پدرت کارخونه اش رو از دست بده؟

-          اوووووف!!!محبت که ندارم هیچ اینطوری پول رو هم از دست میدم. حرومت بشه اما باشهJ

-          پسرم همیشه آرزو داشت نویسنده ی معروفی بشه "L     

-          خب اینطوری که نویسنده نمیشه عقل کل فقط معروف میشه

-          چطور جرعت می کنی با من اینطوری صحبت کنی؟

-          ولم کن حوصله ات رو ندارم ، جمله ام واسه خودت.اموالم واسه خودم       . خدافظ

سپس تلفن را قطع کرد تا او را حرص دهد. از طرفی خوش حال بود که برنده می شود و از طرفی ناراحت که برای همیشه استعدادش پنهان می ماند. تمام شرکت کنندگان به تالار دعوت شدند، قرار شد دم در سالن آریا آن مرد ناشناس را ملاقات کند.و همچنین باید تشکر نامه هم می نوشت و در برگه ای دیگر چیز دیگری نوشت . سرانجام  شرکت کنندگان به تالار دعوت شده رفتند و آریا هم آن دو را ملاقات کرد. مردی هیکلی با پسری کودن   هر سه وارد تالار شدند و در جایی نشستند. پس از برگزار کردن برنامه های سرگرمی، آقای گلشیری بر روی صحنه حاضر و همه دست زدند.سپس شروع کرد به سخنرانی:از همه آن هایی که در این مسابقه شرکت کردند،ممنونم. همه بچه ها جملات بسیار زیبایی نوشته بودند و انتخاب کردن برنده از بین این همه جملات زیبا کار بسیار سختی.اما سر انجام سه نفر را برای نفرات اول ، دوم و سوم انتخاب کردم، معرفی می کنم"پوریا طبابایی"(همان پسر کودنه) "علی رضا باقری" و "پارسا بهرامی" هر سه بر سر صحنه رفتند و به ترتیب نفر سوم ودوم سخنرانی کردند.وقتی نوبت به پوریا رسید، سر صحنه رفت اما قبل از آن مرد ناشناس، آریا را به پشت صحنه برد.سپس آن مرد گوشی ای به او داد تا در آن حرف بزند و هر چه را می گوید را پوریا تکرار کند: به نام خدا من پوریا... هستم که با جمله ی "خیلی چیزها برای از دست دادن هست و من در حال پرداختن بهایش هستم" برنده شدم.راستش رو بخواین اصلا فکر نمی کردم که...

ناگهان حواس آریا پرت شد و پوریا به "که" گفتن ادامه دادJ . پس از سه ثانیه مکث در حالی که همه از تعجب چشم هایشان گشاد شده بود ادامه داد: در این مسابقه برنده بشم.من واقعا مدیون اقای گلشیری هستم...

بعد از پایان سخنرانی مرد ناشناس بازوی اریا را محکم فشار داد و کشان کشان از پشت صحنه خارج کرد. اما در همان لحظات کم، اریا برگه ای را روی زمین انداخت و رفت.

هنگامی که مستخدم در حال تمیز کردن بود برگه را می بیند و پس از فضولی و خواندن آن، آن را به آقای گلشیری نشان می دهد.در ان کاغذ نوشته شده بود: اقای گلشیری عزیز از آنجایی که شما فقط ظاهر قضیه را دیدید ، پوریا برنده این مسابقه بود اما در حقیقت ان برنده من بودم که به دلیل تهدید این برنده....

خواستم از شما خواهش کنم کاری برایم بکنید اما خواهش می کنم این قضیه مخفی بماند!!!

شماره همراه:.........

مشتاق دیدار آریا باهوشه J

همان روز اقای گلشیری به اریا زنگ زد

-          بله؟

-          سلام ببخشید این همراه اقای اریا هست؟

-          بله بفرمایید

-          من سیامک گلشیری هستم!!

-          وااااااای J اقای گلشیری نمی دونید چقدر منتظرتون بودم. درباره ی نامه ام فکر کردین؟ چی کار کنم؟

-          من یه فکر خوب دارم، می تونی به صورت ناشناس داستان بنویسی . یعنی با اسم قلابی!!!

-          هووووووووم، فکر خوبیه. اما بازم باید برای اون داستان بنویسم؟

-          اره اما سطح داستان هاشو بیار پایین ولی سطح داستان های خودتو بیار بالا

-          از کی شروع کنم؟!!!

و اینطور شد که" آریا باهوشه "برای همیشه به صورت ناشناس داستان نوشت و در کارش خیلی موفق شد. پدرش هم به کارش ادامه داد. و همه چیز به مجهولی و ناشناسی تمام شد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 مرداد 1393 07:36 ب.ظ

دلنوشته

شنبه 18 مرداد 1393 11:28 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

خیلی چیز ها برای از دست دادن هست

و من دارم بهایش را پرداخت می کنم

 

هیچ وقت ظاهر زیبا به باطن

 زیبا نمی رسد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 مرداد 1393 11:35 ب.ظ

دلنوشته

پنجشنبه 26 تیر 1393 12:39 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

مواظب حرف هایت باش

زیرا که ممکن است پشت خنده ای که می بینی

زخمی عمیق ایجاد کرده باشی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 مرداد 1393 11:35 ب.ظ

دلنوشته

دوشنبه 23 تیر 1393 03:44 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

شادی هایتان را با دیگران تقسیم کنید





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلنوشته

دوشنبه 23 تیر 1393 03:32 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

 

آیا کاری برای دیگران انجام داده اید

که از آنها انتظار دارید؟





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 تیر 1393 03:42 ب.ظ

دلنوشته

یکشنبه 22 تیر 1393 12:23 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

انسان ثروتمند هر چقدر هم ثروتمند باشد

اما رابطه ی عاطفی نداشته باشد

"بد بخت"

است






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 تیر 1393 03:25 ب.ظ

دلنوشته

یکشنبه 22 تیر 1393 01:05 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

سعی نکنید بهترین آدم باشید

 سعی کنید آدم خوبی باشید

زیرا که هیچ کس کامل نیست!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 تیر 1393 01:20 ق.ظ

دلنوشته

شنبه 21 تیر 1393 01:50 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

کمی به دوستانتان بنگرید و ببینید

آیا آن ها شما را بخاطر خودت دوستت دارند یا نه!

آیا شما سودی می رسانید که با شما دوست اند؟



قطعا فرد ثروتمند دوستان واقعیِ کمی دارد






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 تیر 1393 01:23 ق.ظ

دلنوشته

پنجشنبه 19 تیر 1393 03:47 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

چقدر خوب شد برای"اشتباه کردن" "بخشش" بوجود آمد!

وگرنه هیچ کس ، کسی را نداشت





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 تیر 1393 03:54 ب.ظ

دلنوشته

چهارشنبه 18 تیر 1393 10:37 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

ناراحتی و خشم را در خود فرو نریز

زیرا که آن وقت با بمب تفاوتی نخواهی داشت!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 تیر 1393 11:12 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7