تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان - جشن سرنوشت ساز
مخلص شما حامی خنده و شادی

جشن سرنوشت ساز

یکشنبه 8 تیر 1393 12:45 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک

پدر و مادرم به من می گفتند از موقعی که سرم با یک شیئی برخورد کرد در مغزم اتفاقاتی افتاد که باعث شد همه چیز را سریع یاد بگیرم و همچنین حفظ کنم برای همین 12 ساله م بود،که به دانشگاه رفتم.راستش اولش برایم سخت بود اما بعدش لذت هم بردم.برای اینکه من تک هستم.پسری دوازده ساله با مغزی پیچیده .من از وقتی که به دانشگاه رفتم در چت روم(سایتی است که مردم با هم ارتباط بر قرار می کنند)عضو شدم.در آنجا با پسری نونزده ساله آشنا شدم که مدام در هنگام چت کردن به من می گفت:"تو خیلی آشنا صحبت می کنی!"من هم مدام تعجب می کردم ! زیرا او حتی یک بار هم مرا ندیده بود.راستش را بخواهید همیشه دلم می خواست برادری داشته باشم برای همین از پسری در دانشگاه خوشم آمده بود.همش در ذهنم تصور می کردم او برادرم است اما متاسفانه برادرم نبود.در حقیقت نه فقط من،بلکه تمام دانشجویان و معلمان از او خوششان می آمد; معلوم است کسی که هم زیبا،هم درس خوان و خوش رفتار باشد طرفدارانش زیاد می شود!

من اسم کسی را که با او چت می کردم را نمی دانستم!حتی او هم اسم مرا نمی دانست!اما معلوم بود آدم خوبی ست.او به من می گفت برادر رویاها; زیرا تعریف کرده بود برادری داشت که شبیه من بود اما او در ریزش ساختمان ناپدید شد!اوه،یادم رفت بگویم که من او را ناین(نا مخفف ناشناس و ین من در آوردی ست)صدا می زدم.ما با هم خیلی صمیمی بودیم اما باز دلم شایان(همان پسری که در دانشگاه بود) را می خواست.

یک روز در چت به من گفت:شماره موبایلت رو بهم می دی؟

-         برا چی؟

-         همین طوری.مگه اشکالی داره؟

-         باشه.09166075823

-         وای!چه شماره ی رُندی!

-         تا دلت هم بخواد،تو شماره ی بهترین آدم دنیا رو داری!!

-         بیشین سر جات!شماره ت رو خواستم تا فردا وقتی رفتی مدرسه بهت زنگ بزنم که معلمت دعوات کنه!(به او نگفته بودم دانشگاه می روم،اما گفتم در مدرسه موبایل می برم)

-         حق نداری.اصلا تو لیاقت نداری شماره ی من رو داشته باشی!

فردا صبح که شد، قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم به من اس ام اس داد:"می دونم هنوز نرفتی سر کلاس گفتم بهت بگم روز خوبی داشته باشی!"

-         مرسی ناین عزیز!می گم تو کجا درس می خونی؟

-         به فضولش نیومده

-         وااااااای!بگو دیگه!

-         چرا اینقدر سریع عصبانی می شی؟دانشگاه تهران

چشمانم گشاد شدند،سر جایم میخ کوب شدم،زیرا من هم در آن دانشگاه بودم.بعد برایش فرستادم:الان چی داری؟(چه درسی)

-         مقاومت مصالح

این بار چشمانم به قدری گشاد شده بودند که نزدیک بود از حدقه در بیایند!وقتی وارد کلاس شدم زیر چشمی به تمام هم کلاسی هایم نگاه کردم تا ببینم چه کسی در حال پیغام دادن است؟این دفعه لبم از لبخند در حال گشاد شدن بود; چون...خودش بود...شایان...کسی که...

برایش فرستادم خداحافظ و سپس بعد از مدتی صدای موبایلش را شنیدم.خیلی خوش حال شده بودم!داشتم دیوانه می شدم!!!در آخرین کلاس وقتی استادمان وارد کلاس شد لبخند بزرگی بر روی لبانش بود.کنجکاو شده بودم.تا اینکه بعد از سلام کردن و بدون هیچ مقدمه ای گفت:سلام بچه ها!یه مهمونی بالماسکه به سبک ایرانی ترتیب دادم.ازتون می خوام همتون امشب بیاین. همچنین هر کسی رو هم دوست داشتین بیارین" سپس نشانی را داد و گفت که باید از خودمان عکس بگیریم،زیرا قرار بود خوشتیپ ترین ها انتخاب شوند; راستش هیجان زیادی داشتم!نمی دانستم چه بپوشم،از بس لباس ای زیادی داشتم.اما وقتی به خانه رفتم بیشتر که گشتم یک شلوار و بلوز نو دیدم.مدل شلوارم تیره ی چروک چروکی بود و بلوزم هم قرمز اما با آستین های سفید بود. شب ساعت هشت و نیم مادرم صدایم زد:"سیــــــــــــــــنا!!آماده شو بریم خونه داییت"جواب دادم:"نه مامان مگه یادت رفته؟ نیم ساعت دیگه باید برم مهمونی"مادرم گفت:باشه،پس من رفتم.خدافظ!

-         خدافظ

به کمدم سراغ کمدم رفتم تا نقابی را که خودم درست کرده بودم را بردارم.نصفش سیاه و نصف دیگرش سبز زیبایی بود که دور تا دورش را با اکلیل پر کرده بودم، همچنین دور چشمانش را. سپس از خودم عکس گرفتم.چند دقیقه قبل از ساعت نه ناین یا همان شایان برایم پیغام فرستاد:برادر رویاها ازت می خوام برای مهمونی بیای!آدرس هم.....

از خوش حالی بال در آورده بودم; زیرا امشب فرصتی برای پرده برداری از هویت ناشناسم داشتم! بعد مادرم به من تلفن زد که تا ساعت ده بیشتر نمی توانمم بمانم. برای همین، من هم موبایلم را روی ساعت ده تنظیم کردم و با هر چه سرعت آژانس گرفتم،ساعت 9:30 دقیقه رسیدم.زیرا ترافیک شدیدی بود.قبل از وارد شدن از پشت پنجره سالن را نگاه کردم.شلوغ بود.پله هایی با طول زیاد و ارتفاع کم داشت که به پایین می خورد و هر کس به پله ها می رسید نور آبی و سفید بر آن ها تابیده می شد.همچنین ملودی آرامی نیز پخش می شد.استرس داشتم که اگر وقتی رفتم همه به من نگاه کردند چه؟قبل از اینکه وارد می شدیم باید عکس و اسم خودم را به خانمی که دم در سالن ایستاده بود تحویل می دادیم.پس از وارد شدن،به اولین پله که رسیدم.علاوه بر آن دو نور،دیگر نور ها هم به من تابیده شدند.مثل اینکه همه از من خوششان آمده بود; زیرا تا رفتم همه به من نگاه کردند و لبخند زدند. احساس عجیبی داشتم.احساسی که تا به حال هیچ وقت نداشته بودم. از پله ها پایین رفتم.در حال رفتن به طرف صندلی ها بودم که ناگهان صدای پسری را شنیدم:"دنبال من می گشتی؟"

-         شما؟

-         ناین!!!چه زود فراموشم کردی!

-         اوه!از دیدنت خیلی خوش حالم ناین!

-         منم همین طور داداشه من!می گم اینجا جای صحبت کردن نیست،میای بریم توی باغ پشتی؟خوشم نمیاد اینجا صحبت کنیم.جاش نیست.

-         هر جور تو راحتی!!!

به باغ پشتی رفتیم،بسیار زیبا بود.بوته هایش مدل مارپیچی درست شده بود.از آنهایی که آدم در آن گم می شد!همچنین چند نفر در آنجا مشغول ویالون زدند بودند،که باعث شده بود آنجا رمانتیک شود.بعد از برداشتن چند قدم،شایان گفت:از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بیشتر شبیه برادرمی!

-         مرسی!خجالتم نده

-         نه،حقیقت رو میگم.خب،حالا که شبیه برادرم هستی شاید شباهت های دیگه ای هم داشته باشین!بگو ببینم از چی خوشت میاد؟

-         راستــــــــش...توی مسافرت،خرید رو به هر چیزی ترجیح می دم.از شکلات خیلی خوشم میاد و عاشق تلویزیون نگاه کردنم! یه چیز دیگه،جرئت حرف زدن با جوونا رو هم ندارم!

-         منظورت هم سن های من؟

-         آره دیگه! وقتی می گم جوون یعنی هم سن و سالای تو.

-         پس چطور با من می تونی صحبت کنی؟

-         راستش صحبت کردن با تو هم برام سخته اما چون قبلا باهات چت کرده بودم،سختیش برام کم تر شد!

دستش را دور گردنم انداخت.لبخند همچنان بر روی لبانش بود.اما من هنوز خجالت می کشیدم.و دست راستم را روی بازوی چپم می کشیدم!(معمولا وقتی خجالت می کشم این کار را می کنم)بعد از کمی سکوت گفتم:اسمت چیه؟

-         شایان.تو چی؟مثل اینکه قصد نداری بگی،نه؟

-         آخه من از ناشناس بودن خوشم میاد،مخصوصا توی این موقعیت.

-         شاید این آخرین باری باشه که ببینمت.

-         نه نگران نباش،بازم میبینیم

در آن لحظه حس کردم سوتی دادم

-         من دیگه تحمل ندارم!می خوام زود تر صورتت رو ببینم.

وقتی ایستادیم،بغلم کرد.سپس رو به رویش ایستادم و گفتم:"باشه"خندید و بعد گفت:"پس بذار من بَرش دارم" گفتم:"قبول"دستش آرام آرام داشت نزدیک می شد که ناگهان زنگ موبایلم به صدا درآمد.دستش را کنار کشیدم،موبایلم را در دستم گرفتم و گفتم:"اووووووووووف،ببخشید من باید برم. بذار برای یه وقت دیگه"

-         کجا باید بری؟

در حالی که داشتم از او دور می شدم گفتم:

-         راستش باید سریع تر برگردم خونه!

به ادامه مطلب بروید...

سپس در آن باغ مارپیچ به دنبالم آمد و پشت سر هم می گفت:"نرو،صبر کن"اما من هنوز به دویدن ادامه می دادم.به سالن رسیدم،در آن هنگام در حال معرفی دو نفر از خوش پوش ترین ها بودند،که یک دفعه نور را به طرف من و شایان تابیدند و با هیجان یک مردی که بر روی سِن سالن(بلند ترین مکان سالن) ایستاده بود،گفت:شایــــــــــــــــــــــــان وووووووووو "مورنینگ اِستار"(ستاره ی صبح morning star) (مورنینگ اِستار من بودم.(من  این اسم را تحویل آن خانوم داده بودم)بگذریم،در حال دویدن بر روی پله ها بودم که موبایلم لیز خورد و از دستم افتاد،اما توانایی توقف هم نداشتم.باید عجله می کردم!زیرا فرصت خوبی داشته م تا بیشتر ناشناس بمانم. وقتی سرم را برگرداندم دیدم شایان را گرفتند و دارند او را تشویق می کنند.

تاکسی گرفتم.وقتی به خانه رسیدم به پدر و مادرم،همچنین دوست مادرم و دخترش سلام کردم.من بار ها آن دختر را در دانشگاه دیده بودم،او یکی از همان هایی که شایان به او گفته بود:"منو تو فقط دوستیم". من نمی دانم چرا مرا نشناخت؟ به هر حال،من پس از سلام کردن به اتاقم رفتم.

بعد از روشن کردن کامپیوترم وارد "چت روم"شدم و آن را روشن نگه داشتم تا اگر پیغامی فرستاد(شایان) متوجه شوم.ساعتی بعد پیامی برایم فرستاد:"مثل سیندرلا رفتیو هویتت رو ناشناس باقی گذاشتی"

-         چی؟ من که دختر نیستم! اوه ببخشید باید می رفتم،اخه عجله داشتم.

-         می بینم که اسمت رو گذاشتی مورنینگ اِستار(ستاره ی صبح)!بگو ببینم کی هستی مورنینگ اِستار؟

-         متاسفم!الان وقتش نیست.

-         پس کی؟فردا میام دانشگاهتون.چون من پنج شنبه ها تعطیلم.خوبه؟(دبستان ها،پنج شنبه ها تعطیل اند)

-         وااااای!من نمی تونم تا فردا صبر کنم. اما باشه. شب بخیر ناشناس جون!

-         دیگه تا فردا متنظر موندن هم صبر می خواد؟ فقط بخواب،همین! خدافظ داداشی!

و اینگونه،با گفتن یک داداشی کاری کردم بیشتر از من خوشش بیاید.

سپس بدون اینکه کامپیوترم را خاموش کنم خوابیدم.اما ناگهان بیدار شدم،صدای "موس" و "کی بورد"کامپیوترم را شنیدم.انگار کسی پای کامپیوتر بود.از آنجایی که توانایی بلند شدن را نداشتم اهمیت ندادم و خوابیدم.

دم در دانشگاه بودم که یک دفعه خشکم زد.شایان تمام دانشگاه را پر کرده بود از برگه هایی که به دیوار ها چسبیده بودند.برگه هایی که روی آنها عکس پسری با صورتی خالی بود.بالای صورت نوشته شده  بود "مورنینگ اِستار(ستاره صبح)"و پایینش نوشته بود:"هر کسی که مورنینگ استار است بگوید، چه چیزی از دستش افتاد؟"

در حال راه رفتن بودم و داشتم به پایین نگاه می کردم.که یک دفعه به یک نفر برخورد کردم.جا خوردم!خودش بود...شایاناو با دوستانش در حال چسباندن برگه ها بودند.وقتی به من برخورد کرد کتابی  که در دستم بود افتاد.سپس او کتابم را به من داد و با بی اعتنایی از من گذشت.در کلاس که بودم،متوجه شدم تمام مدت در حال نگاه کردن به من است.با خودم گفتم نکند بو برده است که "ستاره صبح"چه کسی ست؟،اما اهمیت ندادم و به درس گوش دادم.بعد از پایان کلاس وقتی شایان داشت با دوستانش صحبت می کرد،یک دفعه تمام طرفدارانش با پسرانی هم سن و سال من طرفش دویدند و گفتند:"این مورنینگ استاره"

به نظرتان چرا این کار را کردند؟ فقط به این دلیل که با شایان ارتباط بیشتری داشته باشند و بتوانند به او نزدیک تر شوند! جالب است،نه؟

کمی ترسیدم  زیرا اگر یکی از آن ها را جواب درست می داد چه؟آنوقت بود که...

اما خدا رو شکر همه اشتباه می گفتند،ولی نمی دانم چرا هیچ کس نگفت موبایل؟ زیرا از هر چیز دیگری عاقلانه تر است؟ جواب های خنده داری می گفتند.مثلا:ماهی ،قطره چکان،شارژِر موبایل و...

ناگهان چشمش به من خورد،تا مرا دید سرم را برگرداندم و سعی کردم خودم را با یک چیزی مشغول کنم اما این کار فایده ای نداشت.زیرا به طرفم آمد و گفت:"نکنه تو ستاره... هستی،نه؟"تپشِ قلب گرفتم،دستم عرق کرده بود و کنترل متوقف کردن چشمانم را نداشتم.ولی آرام آرام توانستم اضطراب را از خودم دور کنم و سپس گفتم:"من؟شوخیت گرفته؟آخه به من میاد؟ اگه من بودم مثل بقیه میومدم می گفتم ستاره... منم.یکم فکر کن"

-         اووووووم،درست میگی.پس چرا داشتی نگاه می کردی؟

از آنجایی که کلمه ی "راستش"تکه کلام من بود و من در مهمانی زیاد از آن استفاده کرده بودم این بار این کلمه را نگفتم اما نزدیک بود از دهنم در برود

-         همین طوری،واسه ی سرگرمی!

خندید و گفت:از نظر خودمم سرگرمیه خوبیه،اما زیاد طرفدار داشتن هم خیلی بده. آخه بعضی وقتا با کسایی هم که نمی خوام باهاشون دوست باشم باید دوست باشم.درک می کنی؟

لبخندی زدم و گفتم:آره،اما خواستی برای مردم جذب کننده نباشی.می تونی خودتو بگیری.شاید این طوری ازت بدشون بیاد!

-         فکر خوبیه اما میشه یه پیشنهاد بهتر بدی؟

-         اووووووووووم،تنها راه اینه که بهشون بگی من نمی خوام باهات دوست شم.درسته اولش ناراحت میشن،اما بعدش میگن"این کی بود که خواستم باهاش دوست بشم"برای همین این دفعه ازت متنفر میشن.

-         یه طوری میگی انگار تجربه داری!

-         خب،راستــــــــــــــــــش آره

و بعد اعصابم خورد شد،زیرا سوتی دادم و گفتم "راستش" اما فکر نکنم توجهی کرده باشد.

نفس عمیقی کشید و گفت:"روز خوبی داشته باشی"و بعد رفت.هر چند من احساس نمی کردم روزم خیلی هم خوب باشد.

وقتی آخرین کلاس تمام شد همه از کلاس هایمان خارج شدیم که یک دفعه صدای مردی از بلند گو در آمد:"از بچه های کلاس.... خواهشمندم بمانند و گوش دهند." با خودم گفتم:"یعنی چی می تونه باشه؟ حالا چرا کلاسِ ما؟" سپس ادامه داد:"این چند روزِ خیلی هاتون تو فکرین که این ستاره... کیه؟ امروز من می خوام معرفیش کنم اما قبل از یه داستانی!خیلی سریع داستان رو می گم تا زود تر پرده از رازِ ستاره... بردارم.چند سال پیش،تقریبا شیش سال پیش یه ساختمونی ریزش پیدا می کنه: و توی اون ریزش یه پسری ناپدید میشه!اما چطوری؟ بعد از اون ریزش یه زوج دلسوزی اون پسر رو پیدا می کنند و به فرزند خوندگی قبول می کنن و خیلی خوب ازش مراقبت می کنن.وقتی دوازده سالش میشه،بخاطر مغز پیچیده ای که داشت به دانشگاه میره.اوه یادم رفت بگم!اون داخل سایت "چت روم" عضو بوده و مدت ها با کسی که نمی شناختش چت می کرده.اون کسی که باهاش آشنا شده بود هم همین داستان رو براش تعریف می کنه.یه روز اون ناشناسه ، پسر دوازده ساله رو توی مهمونیِ بالماسکه ملاقات می کنه،اونها شب خوبی رو باهم می گذرونن اما اون شب پسر کوچیکه بخاطر این که دیرش شده بود میره و هویتش مخفی می مونه.خب همتون می دونید پسر بزرگه کیه،شایان! اما اون بچه کوچیکه کیه؟ معرفی می کنم، فرزند خونده، کسی که در واقع برادر شایانِ... سینا.....!!! درست حدس زدید همون پسریه که توی این دانشگاه درس می خونه; با تشکر از خانم... نمی گم."

آن لحظه دنیا به چشمم تیره و تار شد. همه مسخره می کردند و فریاد می زدند:فرزند خونده فرزند خونده

شایان درست روبه رویم بود. و در حال تماشای گریه کردن من بود. دانشگاه را ترک کردم.خواستم آژانس بگیرم اما تصمیم گرفتم پیاده بروم تا به اتفاق هایی که افتاده کمی کنم (البته تا حدی پیاده روی کنم،زیرا فاصله ی دانشگاه تا خانه مان  خیلی زیاد بود)از شانس خوبم آن روز پدر و مادرم دیر به خانه می آمدند،می توانستم بیشتر به ماجرای اتفاق افتاده فکر کنم.با خودم گفتم:"اگر من فرزند خونده باشم پس چرا تا حالا مامان بابام سوتی ندادن؟ حتی تا حالا رفتار بدی هم با من نداشتن که من شک کنم!اما چطوری حافظه ام تا حالا بر نگشته؟ در هر حال من این مامان بابام رو دوست دارم.نکنه مجبور بشم بر گردم پیش اون یکی پدر و مادرم؟ من عادت ندارم.خــــــــــــب،می تونم هر یه ماه در میون پیش یکیشون زندگی کنم،این چطوره؟ اصلا من خجالت می کشم در این باره باهاشون صحبت کنم.وااااااااااای حالا چی کار کنم؟"بعد از ربع ساعت پیاده روی آژانس گرفتم و به خانه رفتم.روی تختم دراز کشیدم و مدام گریه می کردم.در این فکر بودم که:"چه اشکالی داره من فرزند خونده باشم؟ برای فردا چی کار کنم؟اصلا نمی تونم سرمو بالا بگیرم."

تا چند ساعت تنها بودم و این سکوت تنهایی موجب می شد هر دقیقه بیشتر از قبل دلم بگیرد و احساس تنهایی کنم.اندازه ی انسانی که  از روی سنگ های داغ،بدون کفش در حال راه رفتن بود عذاب می کشیدم.اندازه ی کسی که در زندان حبس شده بود،زمان برایم دیر می گذشت.مانند کسی که خودش را گم کرده بود زجر می کشیدم.همانند فقیرانی که در زمستان بدون کفش،بدون لباس گرم و بدون خانه در حال راه رفتن بر روی برف ها بودند زجه می زدم.احساس تنهایی شدید می کردم.بالاخره از جایم بلند شدم و کامپیوترم را روشن کردم.وارد "چت روم" شدم تا ببینم شایان برایم پیام فرستاده بود یا نه؟ اما خبری نبود.آن روز برایم بسیار دیر گذشت.

صبح شد،و من هم تمام سعی ام را کردم که شاد باشم.اما نمی توانستم! زیرا به دانشگاه فکر می کردم .برایم سخت بود بروم ، برای همین کلاهی با خودم بردم که وقتی به دانشگاه رسیدم کسی را نبینم.البته لبخندِ دروغینی که در مقابل پدر و مادرم می زدم هم برایم سخت بود.

به دانشگاه که رسیدم کلاهم را بر روی سرم گذاشتم و وارد شدم.سرم را به پایین گرفته بودم،اما مثل اینکه مردم از آنچه که فکر می کردم واضح تر بودند.همه را به راحتی می دیدم و صدایشان را می شنیدم که مرا مسخره می کردند،و بعضی هم به من طعنه می زدند.همان گونه که داشتم زیر چشمی به جلویم نگاه می کردم شایان را دیدم،او هم ناراحت بود.اما به طرفم نیامد و من هم راهم را کج کردم و به جای دیگری رفتم.تا اینکه بعد از تمام شدن آخرین کلاس در حالی که جمعی از دوستانش در حال صحبت با او بودند با تمام اعتماد به نفس به طرفش رفتم.تا نزدیک شدم دو نفر از آنها به من گفتند:"چیه فرزند..." و قبل از اینکه ادامه ی حرفشان را به من بزنند محکم به شکم شان ضربه زدم،طوری که خودم هم باورم نشد!از درد در حال مردن بودند.دیگر دوستانش را نیز کنار زدم و روبه روی شایان ایستادم:ببین شایان...

حرفم را قطع کرد و گفت:گوش کن...

-         نه تو گوش کن،بهتره بدونی تو دو رویی می دونی چرا؟تو موقع چت طوری حرف می زدی که معلوم بود منو اندازه ی برادر خودت دوسم داری،هر چند من برادرتم اما اون موقع که نمی دونستی!اما وقتی فهمیدی من کی ام،اصلا انگار نه انگار تو همون شایانی بودی که تمام مدرسه رو پر از برگه کرده بود.از اون موقع به بعد حتی برام پیام هم نفرستادی،اما اینو بدون من برعکس تو تمام مدت خودم بودم.و کسی هم که باید ناراحت باشه اون من نیستم!اون تویی که خودت نبودی!!!

همه چشم هایشان گشاد شده بود ! به من خیره شده بودند; زیرا فکر نمی کردند من همچین  آدمی باشند.چون همیشه من آرام و ساکت بودم.اما بالاخره هر کس عصبانی می شود. سپس دوباره همه را کنار زدم و به طرف در خروجیِ دانشگاه رفتم.احساس عالی ای داشتم.زیرا بازی را به نفع خودم کرده بودم. درسته که با تمام اعتماد به نفس صحبت کرده بودم ولی واقعا داشت گریه ام می گرفت،خدا را شکر توانستم گریه ام را کنترل کنم. به در خروجی نزدیک شدم که کسی بازویم را گرفت،درست حدس زده بودم،شایان بود.او گفت:واقعا معذرت می خوام که بعد از اون اتفاق نیومدم پیشت،اخه نمی دونستم چطوری بیام؟با خوش حالی؟با ناراحتی؟برای همین نتونستم بیام

-         خـــــــــــــــــــب...باشه اشکالی نداره.پس حالا میشه لطفا منو تا خونمون برسونی؟

-         مگه میشه نرسونمت داداش کوچولو!!

در ماشین،در حال رانندگی بود که گفت:سینا نمی خوای به مامان بابات بگی که می دونی و می خوای مامان بابای اصلیتو ببینی؟

-         راستش چرا، اما نمی دونم چطوری شروع کنم.

دیگر خلاصه می کنم.بالاخره دو خانواده ام همدیگر را ملاقات کردند و در این فکر بودند که پیش کدامشان بروم.آن ها پیشنهادم را قبول کردند! من از آن به بعد هر ماه پیش یکی از خانواده هایم زندگی کردم.اولش کمی برایم سخت بود اما بعد عادت کردم.از آن موقع با خوشیِ بیشتری زندگی کردم،چون دیگر فهمیده بودم چه کسی هستم!!!

بر گرفته شده از داستان سیندرلا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 تیر 1393 01:24 ب.ظ