تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان - داستان عاشقانه "رویایی به نام خواب"
مخلص شما حامی خنده و شادی

داستان عاشقانه "رویایی به نام خواب"

چهارشنبه 2 مهر 1393 08:00 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

پنج سال پس از جنگ جهانی دوم یعنی سال 1325 وقتی تقریبا همه چیز سر و سامان گرفته بود . خانواده ای به نام پاکزاد از تهران به اصفهان مهاجرت کردند . مهرشاد ، همسایه ی روبه رویی آنها که با پسر خانواده پاکزاد ( محمد رضا ) بسیار صمیمی بود ، از ناراحتی در حال دق کردن بود . اما سر انجام پدر و مادرش توانستند متوجهش کنند که باید این واقعیت تلخ را قبول کند .

خانواده ی دیگری به نام "عباسی" آن خانه را خریده و در آنجا ساکن شدند .

وقتی مهرشاد در پیاده روئه طرف خانه سابق خانواده پاکزاد در حال رفتن به مغازه بود . ناگهان از پشت، شخصی به او بر خورد می کند و روی زمین می افتد . همچنین افتادن ورقه های کاغذ را هم در آن هنگام تماشا می کند . صدای دختری را می شنود: اوه!!! واقعا معذرت می خوام ، خیلی ببخشید ، از اونجایی که عجله دارم اصلا شما رو ندیدم .

پس از بلند شدن و پاک کردن خاک بر روی لباسش گفت:"اشکال نداره" بعد به آن دختر در جمع کردن ورقه هایش کمک کرد و گفت: ببخشید فضولی می کنم اما این نوشته ها چی ان؟

-          اینا جمله های مسجع هستن ، باید هر چه سریع تر ببرمشون انتشارات "افق" که ببینم چاپ می کنن یا نه ، از قبل هم وقت گرفتم و بخاطر جابه جایی مون اینا رو بزور پیدا کردم برای همین دیرم شد . اگه دیر برسم دیگه شانسی برام باقی نمی مونه

-          پس عجله کنید که اتوبوس داره حرکت می کنه . فقط یه سوال دیگه من تا حالا شما رو اینجا ندیدم ، تازه به این منطقه اومدین؟

-          گفتم که بخاطر جابه جایی دیرم شده . آره دیگه .خونمون توی این خیابونه

-          آهااااااااا پس شما ساکن جدید این خونه هستین!!!

-          ببخشید خیلی دیرم شد من برم . از آشناییتون خوش حال شدم

-          منم همینطور

هنگامی که مهرشاد در حال تماشا کردن قاصدک سفید و زیبایی بود که در کنارش تاب می خورد،چشمش به ورقه ای خورد!!یکی از ورقه های همان دختر بود . به سرعت دنبال اتوبوس دوید و داد می زد تا بایستد اما اتوبوس رفت و به راه خودش ادامه داد.دویدن تا محلی که آن انتشارات قرار داشت، بسیار نفس گیر بود. اما مهرشاد ناچار به این کار شد . پس از ده دقیقه دویدن نفس گیر و تند به انتشارات "افق" رسید. از چهار پله بالا رفت و در را باز کرد ، بسیار شلوغ بود.طوری که هیچ جمله ی واضحی به گوش نمی رسید. اما سر انجام توانست دختر را پیدا کند : ببخشید خانوم عباسی این ورقه رو بر نداشته بودید.

-          واقعا ؟ بازم خیلی ببخشید . زحمتتون دادم .

ناگهان مهرشاد غرق در چشمان آبی و براق او شد . آن دختر هم به داخل چشمان سبز او نفوذ کرد ، یکدفعه منشی جو را به هم زد و گفت:"خانوم سارا عباسی ، خانوم سارا عباسی"

-          من برم

سارا این را گفت و سپس وارد اتاق شد. مهرشاد ، در تمام راه برگشت فقط داشت به او فکر می کرد .زیرا او هم به بیماری عشق در یک نگاه مبتلا شده بود ، یا دقیق تر بگویم به عشق در "دو" نگاه. وقتی آسمان آبی، جایش را به شب داد، جرقه ای در ذهنش پدیدار شد (منظورم جرقه زدن است ) او که در حکاکی استاد بود ، تکه چوبی را که برای روز مبادا نگه داشته بود را برداشت و روی آن قلبی زیبا تراشید . سپس در کناره ها قلب های کوچک نمایان کرد .بعد کاغذ بزرگی از کمدش در آورد و رویش نوشت:" من محو تو شده ام ، ساعتی نیست که من به تو فکر نکرده باشم .آری من عاشقت هستم " سپس ورقه را طوری دور تکه چوب پوشاند که طرف سفید ورقه رو باشد .

از عشق زیاد حتی اشتهایی برای غذا خوردن هم نداشت اما برای اینکه کسی به او شک نکند کمی غذا خورد . وقتی در اتاقش در حالی که دراز کشیده بود و پاهایش را روی هم گذاشته بود جمله های مسجعی را تکرار می کرد:"با روحیه ای بی تاب. روبه روی آفتاب. در رویایی به نام خواب. پرواز می کنم در آسمان. آسمانی که هست بی کران. با بال های نامرئی. پر می زنم بسیار سریع." فردای آن روز این جوان عاشق که بیست و سه سال داشت مثل همیشه سر کارش رفت. در حال برگشتن که بود دوباره او را می بیند. هر دو به هم سلام می کنند و: خوبی؟ راستی چی شد؟ قبول کردن؟

-          واااااااااااای آره خیلی خوش حالم . اینو بگیر ، یکی از همون برگه هاست ، برای تو چون کمکم کردی. خیلی ممنونم

در آن ورقه نوشته بود:"می تابد روشنایی.در دنیای تاریکی. کیست آن روشنایی؟ می شنوم صدایی. انگار روشنایی او. همان پرنده ی قو. شکسته لایه ها را. لایه های تاریکی را. حال می کند پرواز. به سمت دنیای آواز...."

-          خواهش می کنم قابلی نداشت . راستش می خواستم یه چیزی بهت بگم!!!

-          چی؟

-          اِم آِم اِم

ناگهان از دور پدرش صدایش کرد(پدر سارا): سارا بیا !!! مهمون داریم

سارا هم با لبخند زیبایش گفت: بذار بعدا، اما یادت نره بگی

-          باشه ولی کی؟

-          فردا ساعت هشت کنار رستوران امپراطور

-          منتظرم

هر چه خستگی و کوفتگی ای که داشت از بین رفت . و با لبخند بزرگی که آن دخترِ چشم آبی بر روی لبانش نشانده بود به خانه رسید.

خلاصه فردای آن روز ساعت هشت دم در رستوران منتظرش ماند . پس از پنج دقیقه سارا رسید .و بعد از احوال پرسیِ کوتاهی وارد رستوران شدند، غذا سفارش دادند و سپس مهرشاد شروع به صحبت کرد:سارا من یه چیزی واست آوردم

-          جدی؟ چی؟

-          اینو بازش کن

وقتی آن ورقه بزرگ را باز کرد و قلب تراشیده شده را دید و نوشته پشت ورقه را خواند از خوشحالی ذوق کرد

-          خیلـــــــــــــــــــــــــــــی ممنون . راستش منم می خواستم بگم که از تو چشمات می خوندم که دوسم داری! راستش رو بخوای منم هم همینطور . نمی دونم چی بگم؟ یعنی باید به خونواده هامون بگیم؟

-          منم داشتم به همین فکر می کردم

و خلاصه شب رویایی ای را گذراندند.

" شبی رویایی ، همراه با خوشحالی ، عشقی پدیدار می شود ، ماه تابان می شود ، این شیرینیِ زندگیست ، و چیزی هم جز احساس نیست!!!"

 وقتی سارا به خانه شان رسید با صدای بلند سلام کرد:ســـــــــــــــلام!!!

اما انگار مادرش ناراحت بود.

-          چی شده مامان عزیزم؟

-          باید طاقت شنیدن یه خبر بد رو داشته باشی.

-          ( با ناراحتی و صدای بلند) چـــــــــــــــــی؟

-          بابات دوباره رگ خودخواهیش گل کرده و....

-          چی؟ مامان زود تر بگو دیگه!!!

-          اون... پسر رئیسش یه بار تو رو دیده و از تو خوشش اومده.

-          خب؟...

-          بابات هم گفته این فرصت خوبیه برای خودش که پست بالاتر بگیره . چون فامیل میشه

-          منظورت اینه که باید با اون ازدواج کنم؟؟؟؟؟

-          پس فردا میان برای خواستگاری L  همه چیز خیلی سریع برنامه ریزی شده

دختر هیجده ساله در حالی که متعجب و غمگین شده بود گفت: اما من راضی نیستم!!

-          بابات مجبورت می کنه، میگه حقوقش خیلی کمه به حقوق بالاتر نیاز داره

-          می خواد با خراب کردن زندگیه من زندگیه خودشو سروسامون بده؟ فکر نمی کردم در این حد خود خواه باشه. چیزی بهش نگفتی؟

-          گفتم اما توجهی نکرد L !!!

پدرش که به خانه رسید همراه با گذشتن عقربه های ساعت دعوای آن ها هم می گذشت . تا اینکه آن دختر جوان ناچار شد بپذیرد

 

*

وقتی مهرشاد به خانه رسید ماجرا را برای خانواده اش تعریف کرد ، اما آنها هم نپذیرفتند زیرا که رسم بود اول پسر بزرگ ازدواج کند بعد پسر کوچک تر. خلاصه در خانه شان غوغا شده بود.

سارا اولین عشق مهرشاد و مهرشاد اولین عشق سارا بود. برای همین خیلی برایشان سخت بود یکدیگر را ترک کنند.زیرا که اولین عشق بزرگ ترین ]عشق[ است

فردای آن روز که یواشکی در متروکه ای قرار گذاشتند سارا همه چیز را برای او تعریف کرد و مهرشاد هم جریانش را بازگو کرد . دیگر کاری از دستشان ساخته نبود. با هم دیگر خداحافظی کردند و گریان گریان برگشتند .

*

دو روز بعد از خواستگاری سارا ، در حالی که آنها آماده ی ازدواج کردن بودند مهرشاد از دلتنگی دق کرد و مرد. زیرا که بسیار عاشق بود . سارا هم زندگیِ ویران شده ی خود را با افسردگی ادامه داد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 4 مهر 1393 07:15 ب.ظ