تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان - شردرمن 1 ص12
مخلص شما حامی خنده و شادی

شردرمن 1 ص12

جمعه 20 مرداد 1391 11:58 ق.ظ

نویسنده : دنیل پارک
ارسال شده در:

مخلص شما،حامیِ حقیقت و عدالت

آن روز تا آخر وقت،من دیگر بوبا را ندیدم،اما سر صف ناهار،بچه ها راجع به او حرف می زدند.

ـ بوبا کجاست؟

ـ یکی می گفت دکتر ووس خِر خِر کشیده و برده ش.

ـ مگه چه کار کرده؟

ـ نمی دونم...حتما یه کندی زده که از همیشه اش بد تر بوده.

ـ پسر،من که هلاکم زود تر برسم خونه و بپرم تو سایت shredderman.com .

ـ عینِ من!

در تمام این مدت،سرم را انداخته بودم پایین و دهنم را باز نمی کردم.سرِ ناهار هم هیچ کس نمی دانست چه بلایی سرِ بوبا آمده،اما هر کس برای خودش یک حدس هایی می زد.

ـ شرط می بندم خانم مدیر موقتی انداخته اش بیرون.

ـشاید اصلا اخراجش کرده باشند!

ـ خیلی وقت پیش باید این کار رو می کردند.

ـ نه بابا!

ـ اگر شردرمن خود بوبا باشه،چی؟

ـ عمرا این ها رو نخوندی؟

ـ چرا ولی اصلا این دات کامی،این آدمی که نوشته دلداری می ده،کیه؟

ـ دات کام آدم نیست،احمق جون! منظورش،.com دلداری به مدلِ اینترنتیه.

ـ به من نگو احمق،وگرنه منم به تو می گم بوبا!

ـ شرمنده.

در مدتی که بچه ها سرشان به این حرف ها گرم بود،من سرم را با لیوان شیرم گرم کرده بودم و به خودم فشار می آوردم که قیافه ام چیزی را نشان ندهد.

آن روز تا آخر وقت خیلی ساکت بودم.رفتار آقای گرین به نظر عصبی و عجیب می آمد.حتی یک ربع موسیقیِ هر روزه مان را هم فراموش کرد؛آخر او سرش برود،برنامه موسیقی کلاس یادش نمی رود.بعد از مدرسه،جنگی برگشتم خانه.قدم ـ دو هم نرفتم،دویدم! مادر که پشت کامپیوترش نشسته بود،صدا زد:امروز خوش گذشت؟

ـ شاهکار بود!

کوله ام را پشتم برداشتم و گفتم:از این بهتر نمی شد!

ـ جدی ؟ مگه چه خبر بود؟

مادر این را گفت و یکمرتبه چشمش به بازوی من افتاد:وای...بازویت بدجوری خراشیده.

ـ آره خوردم زمین.

ـ آوو...کف دست هایت هم هست.باید زخم هات رو تمیز کنم.

یعنی ابر قهرمان ها اجازه می دهند مادرشان زخمشان را ضدعفونی کند؟ باورم نمی شد،ولی چاره ای نبود،باید اینجا را وا می دادم.مادر مشغول ضدعفونی کردن شد و من هم از سوزش زخم هایم،مشغول آخ و اوخ کردن! ولی او محل نگذاشت و پرسید:خب بگو ببینم،امروز چه اتفاق شاهکاری افتاد؟

ـ چیز...یعنی امروز جلو بچه ها وایسادم از حقم دفاع کردم.اون هم دو دفعه.

یکی از ابرو های مادر آن قدر رفت بالا،که از کله اش هم زد بیرون:اِ؟

ـ آره،یک بار وقتی دو تا پسرِ بزرگ تر از خودم،قدم ـ دو رفتنم را مسخره کردند،یک بار هم وقتی فردی بهم گفت نرد.

ـ جدی؟ چه خبر خوبی! زنده باد!

ـ تازه خیلی هم موثر بود.فکر می کنم اون دوتا کلاس ششمی،قدم ـ دو منو امتحان کنند.

مادر چشمکی زد و گفت:حتما.و وقتی خوب زخم هایم را با ماده ضد عفونی مالید،سرم را بوسید و گفت:عزیزم،من به افتخار می کنم که از حقت دفاع کردی.

ـ متشکرم مادر.

مادر عصرانه برایم سیب و پنیر آورد و وقتی آن ها را بلعیدم،یکراست رفتم به اتاق خودم.کامپیوترم را روشن کردم،وارد سایتshredderman.com شدم و رفتم سراغ کنتور سایت.

عدد بیست و هفت را نشان می داد.

هنوز هیچی نشده،بیست و هفت نفر از سایتم دیدن کرده بودند! چند تا ایمیل هم برایshredderman@shredderman.com آمده بود.هفت تا! جنگی ایمیل را خواندم.شش تای آن خوب بود و یکی بد.فرستنده آن یکی نوشته بود:آلوین و سنجاب های احمق.احمقانه ترین چیزی است که در عمرش خوانده.

به خودم گفتم حتما این ایمیل رو یا ماکس فرستاده،یا کوین.عوضش ایمیل های خوبش خیلی خوب بودند!

یکی نوشته بود:

شرِدرمن تو زلزله ای! به حالگیری ادامه بده!

یکی دیگر نوشته بود:

چطوری مچش رو گرفتی؟من که باورم نمی شه! تو کی هستی؟؟؟؟می شه من دستیارت بشم؟

همه ایمیل ها را جواب دادم و امضا کردم:مخلص شما شرِدرمن،حامی حقیقت و عدالت.

آن ما جرا حتی از کریسمس هم بیشتر کِیف داشت.بعد از آن،ایمیل هایی را که حرف های زشت توی آن ها نبود،کپی کردم و تو یک لینک جدید به اسم«تازه ها» گذاشتم.البته هر کدام اسم و امضای فرستنده داشت،اسمش را حذف کردم.دلم می خواست همان جا بنشینم و منتظر بمانم کنتور سایت عدد های بالا تری را نشان بدهد،ایمیل های تازه ای برایم بیاید،اما با دلخوری کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم سراغ تکلیف مدرسه.وقتی مادر صدا زد:شام حاضره! دویدم سر میز.داشتم از گرسنگی می مردم! برای خودم لازانیا،لوبیا پخته،سالاد را کشیدم و همه را بلعیدم!

پدرم نگاهی به من کرد و گفت:هی پهلوون انگار چیزی نمونده بالغ بشی،هان؟

مادر رو به من کرد و گفت:حالا دیدی نولان؟

به جای جواب پرسیدم:دسر چی داریم؟

میزشان را که جمع کردم،پریدم تو اتاقم،کامپیوتر روشن...سایت باز...شمار کنتورِshredderman.com رسیده بود به هفتاد و سه!

هورا!

باز هم ایمیل رسیده بود.تند تند شروع کردم به خواندن،اما وسط کار خشکم زد.یک پیغام ازbixby@bignet.com آمده بود.

آ ـ آ!

ایمیل را باز کردم و دعا کردم ویروس شکنِ کامپیوترم و چشم و گوشش را خوب باز کند.پیغام از طرف بوبا بود:

آهای پشگلِ بوگندو،من می دونم تو کی هسّی.حالا یه کاری می کنم که از دنیا اومدنت پشیمون بشی!

تو دلم گفتم:وای! وای! وای!

مدت زیادی همانطور نشستم و به آن پیغام نگاه کردم.یعنی امکان دارد فهمیده باشد،با من چه کار می کند؟

خرد و خمیرم می کند؟

پخش زمینم می کند؟

می کشد؟

صبر کن ببینم،اگر بوبا مرا شناخته بود،به جای پشگل بوگندو،می نوشت احمقِ دست و پا چلفتی؟

بقیه ایمیل ها را جواب دادم و آخر از همه،برگشتم سراغ پیغام بوبا و روی دکمه«پاسخ»کلیک کردم و تو کادر مخصوص متن،تایپ کردم:

آلوین:

تو درست می گی منو می شناسی.من همه اونایی هستم که کتکشون زدی.تهدیدشون کردی،همه اونایی که مسخره شون کردی،لوازم شون رو دزدیدی.تو به هر طرف که نگاه کنی،منو می بینی.پس مواظب باش! من زیر نظر گرفتمت

مخلص شما شردرمن

حامی حقیقت و عدالت.

روی دکمه ارسال کلیک کردم و این گفتگوی خودم و بوبا تو لینک تازه ها کپی کردم.کامپیوتر را خاموش کردم و برای خواب آماده شدم.

ابر قهرمان شدن خطر هایی دارد.

یکمی هم ترس دارد.

اگر بوبا راست راستی مرا شناخته باشد،چی؟ فردا معلوم می شود.

فصل دوازدهم تمام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1391 03:26 ب.ظ