تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان - شردرمن 1 ص6
مخلص شما حامی خنده و شادی

شردرمن 1 ص6

جمعه 20 مرداد 1391 01:06 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک
ارسال شده در:

راه اندازی سایت

هیچ کس نباید از هویت واقعی یک ابر قهرمان با خبر باشد.حتی مادر خودش.

خب،مجبور شدم به مادرم قول بدهم که کار بدی نمی کنم،مجبور شدم به او التماس کنم که بهم اعتماد کند،مجبور شدم زانو بزنم و دعا کنم مادر کارت اعتباری اش بهم بدهد.

خودتان که می دانید،سایت درست کردن،چون مادر گفت:من چطور می توانم به پسری که اتاقش نا مرتبه،اعتماد کنم؟ با اینکه به نظر من اعتماد به نظافت ربطی ندارد،ولی اتاقم را تر و تمیز کردم.

بعد نوبت یخچال شد.شاید مادر نتواند به پسری یخچال کثیف می کند،اعتماد کند؟به هر حال یخچال را هم تمیز کردم.و سینک ظرفشویی.و ورودیِ اختصاسی جلو خانه.پدر برگشت به خانه و آنها راجع به این موضوع حرف زدند.

پدر صد دفعه شانه اش را بالا انداخت.

مادر صد دفعه سرش را برای مخالف تکان داد.

من یک کلمه از حرف هایشان را نمی شنیدم.بعد از شام،میز را تمیز کردم،ظرف ها تو ماشین ظرفشویی چیدم.سطل آشغال را خالی کردم.حالا دیگر هر جای خانه که نگاه می کردی،اعتماد وول می زد!بالاخره مادر مرا  نشاند و گفت:خیلی خب.

-هورا!

-اما!نمره کارت اعتباری رو به تو نمی دم،خودم تایپ می کنم.

-نه،مادر،نمی شه!این موضوع خیلی محرمانه ست!

برای...برای...این عملیات خیلی مهمه خودم این کار رو بکنم.

-برای...عملیات؟نولان تو داری چه کار می کنی؟

-مادر خواهش می کنم!نمره رو بنویس روی یک کاغذ.بهت پس می دم می تونی بسوزونیش! دیگه هیچ وقت ازش استفاده نمی کنم.قول می دم!

مادر جوابی نداد و فقط بهم اخم کرد.

من تا به کاری که تو دوست نداشته باشی،کردم؟

مادر یک دقیقه سکوت کرد و بعد و گفت:ببین،این با  شیطنت های معمولی تو مثل خیس کردن کاغذ تو دستشویی،یا حرارت دادن جعبه مقوایی بستنی تو مایکروفر،یا شربت ریختن روی زمین و یک لشکر مورچه رو به خونه کشوندن،فرق داره!درسته؟

-بله!

این موضوع خیلی مهمه،درسته؟

درسته.

یک کم دیگر فکر کرد و گفت:خب،...تو داری دیگه به بلوغ نزدیک می شی.

-مادر من تازه کلاس پنجمم!

پدر وارد اتاق شد.شانه هایش را بالا انداخت.مادر چشم هایش را بست.بالاخره آهی کشید و گفت:این دفعه اول و آخره که من زیر بار این کار می رم.بهتره منو پشیمون نکنی،نولان.

پشیمون نمی شی مادر!قول می دم!

-خیلی خب.

آن شب shredderman.com مال من شد.چند ثانیه بعد از دادن اطلاعات لازم و تایپ کردن شماره روی صفحه کامپیوتر و تمام دستورالعمل های راه اندازی سایت را در اختیارم گذاشت.

خب،حالا که وسایل لازم را داشتم،وقت ساختن سایت بود!

هنوز دستور ها را چاپ نکرده بودم که مادر تق تق به در اتاقم زد.مونیتور را خاموش کردم و گفتم:بیا تو!

-عزیزم می دونی خیلی از وقت خوابت گذشته؟

-ولی امروز جمعه ست!

چشم هایش را تنگ کرد و دست هایش را به کمرش زد و بروبر نگاهم کرد.

یادم افتاد که خیلی بهش بدهکارم:آوو،شرمنده،الان می رم تو تخت.

رفتم تو تخت اما خوابم نبرد.تمام مدت به شردرمن فکر می کردم.به علاوه،ابر قهرمان ها که به خواب احتیاج ندارند.

صبر کردم تا پدر و مادر رفتند تو تخت و وقتی مطمئن شدم که خوابشان برده،کامپیوترم را روشن کردم و شروع کردم به کار.

هوا که روشن شد صفحه اصلی سایت حاضر بود.خط خوشگل.رنگ های تند و جاندار.بالای صفحه نوشته بود:

به shredderman.com جایی که حقیقت و عدالت پیروز می شود،خوش آمدید!

بعد یک مرد نقابدار کارتونی،از گوشه پایین صفحه به بالایی آن حرکت می کرد و همزمان با آن،یک پرچم ارغوانی و طلایی که رویش نوشته شده بود شردرمن،روی صفحه تاب می خورد.درست کردن این قسمت خیلی سخت بود،اما خیلی خیلی توپ شده بود!

ساعت شش و نیم صبح بود که صدای سیفون توالت را شنیدم.فوری اطلاعات را ذخیره کردم و کامپیوتر را خاموش کردم،ورقه دستورالعمل ها را انداختم زیر بالشم و پریدم تو تخت.

بعد از آن،اولین چیزی که یادم می آید،صدای مادر بود که مرا تکان می داد و می گفت:نولان،نولان،عزیزم نزدیک ظهره،باید بلند بشی!

      ظهر؟بلند شدم نشستم.نکند همه چیز را خواب دیدم؟دستم به سرعت رفت زیر بالش.نه.ورقه آن جا بود.مادر پرسید:حالت خوبه؟دوباره زیر چشم هات پف کرد.

-آ...دیشب خوابم نبرد.

-به هر حال وقت بلند شدنه.پدرت برای چند ساعت رفته سرکار،من هم باید برم خرید.

مادر این را گفت و با مهربانی روی پام زد:زود باش،عزیزم.

پشت سر مادر،به زور پایم را روی زمین می کشیدم،وقتی کیسه های خریدش را به دستم داد،دیگر خِروخِروخِر خودم را می کشیدم.اما لحظه ای که گفت می توانم بروم سر کامپیوتر،خواب از سرم پرید و سر حال شدم.با خودم فکر کردم حالا وقت خرد کردن و غوغا کردن است!

شنبه شب هم دوباره تا صبح بیدار ماندم و یک شنبه دیگر چیزی ازم باقی نمانده بود.یک شنبه شب هم سعی کردم شردر من را فراموش کنم و کمی بخوابم.فردا دوشنبه بود و نمی توانستم جسدم را به مدرسه ببرم! خیلی کار داشتم:باید تو آزمون سرعت،مثل همیشه گل می کاشتم،باید از بوبا عکس می گرفتم.حالا حالا ها باید از بوبا عکس می گرفتم.

کامپیوترم خاموش شد،اما مغزم روشن ماند.بالاخره ساعت یازده و ربع تسلیم شدم و از تخت آمدم پایین.و صبح دوشنبه که سر و صدای بیدار شدن پدر و مادر بلند شد،سایت من حسابی شکل گرفته بود.یک لینک جوک های بوبا برایش درست کرده بودم که از این جور چیزها تویش بود:

سوال:زورگو چرا(بسته شکلات کشی) رو دزدید؟

جواب:می خواست دست هاش چسبناک بشه تا لازم مردم بهتر به دست هایش بچسبه!

و...

سوال:به چی می گن(آخر قلدری)

جواب:به صفی که بوبا افتخار بده !

و...

سوال:چرا باید حال زورگو رو گرفت؟

جواب:چون اگر نجمبی،اون حال (زورشنو) رو میگیره!

یک لیکه بوبا در حال خلاف کاری هم داشتم که عکس بوبا را در حال خالی کردن سطل آشغال،توی آن گذاشته بودم.

 و لینکی که خودم عاشقش بودم،لینکِ شکم گنده بوبا.تنها چیزی که من از شکم بوبا گرفته بودم.هر وقت روی این لینک کلیک می کردم،خنده ام میگرفت.

یک لینک هم داشتم که اسمش بود:اون چیه که چاق و گنده ست و خیلی آدم رو یاده خرس می اندازه؟«اینجا را کلیک کنید» و یک راست می رفت به این عکس.

یکشنبه شب،شب معرکه ای بود کامپیوترم را خاموش کردم و لوازم را جمع کردم که بروم مدرسه.

دوربین-حاضر!

کارت حافظه- حاضر !

باتری شارژ شده- حاضر!

دستگاه کنترل از دور- حاضر!

حتی یادم ماند که اول جورابم را بپوشم،بعد شلوار.

خسته نبودم - حال عجیبی داشتم!

عجیب آماده برای خرد کردن.

فصل ششم تمام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1391 04:18 ب.ظ