تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان - شردرمن 1 ص5
مخلص شما حامی خنده و شادی

شردرمن 1 ص5

جمعه 20 مرداد 1391 12:08 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک

هویت مخفی

تا آخر وقت آن روز،یک کپه از موهای میریام کم شده بود.روی لاک جیمِ تنبل نقاشی می کرد،لاک پشت کلاس،نقاشی شده بود و ورقه های سبز یان و دانیل ناپدید شده بود.

فکر می کردم توانسته ام از صحنه ای که بوبا داشت با ماژیک روی لاک جیم تنبل نقاشی می کرد،عکس بگیرم،اما زنگ تفریح که دیدم شکم بزرگ بوبا بود که تمام عکس را پر کرده بود.

سر ورقه های سبز یان و دانیل دیر جنبیدم و قبل از اینکه برای عکس گرفتن آماده بشوم،ورقه ها دزدیده شد.

به این ترتیب،روز اول نتوانستم عکس های خوبی بگیرم.اما نا امید نشدم.کوله پشتی ام را همه جا با خودم می بردم؛اول اینکه نمی خواستم اتفاقی برای دوربینم بیفتد،و دوم،نمی خواستم صحنه های خلاف کاری بوبا را از دست بدهم.

بچه ها نرد صدایم می کردند،اما برای اولین بار اهمیت نمی دادم.یا کمتر اهمیت می دادم.

چون ماموریت داشتم.

یک رسالت داشتم.

بوبا شروعش کرده بود و من می خواستم تمامش کنم.

تمام هفته،تو زنگ تفریح چهار خانه بازی نکردم.تمام کدت کوله پشتی بهم آویزان بود و سعی می کردم از پشت سر عکس های بهتری بگیرم.هر کاری می کردم،هر عکسی می گرفتم،تو یک دفتر کوچک یادداشت می کردم.بعد میرفتم تو توالت و عکس ها را نگاه می کردم.در بعضی موارد،دستگاه کنترل از راه دور عمل نکرده بود.گاهی یک کیلومتر آن طرف تر را نشانه گرفته بودم.مثلا تو یادداشتم نوشته بودم:عکس میریام کنار فواره،ولی عکسی که گرفته بودم نصف بدن کسی را نشان می داد که اصلا نمی شناختمش.

بالاخره روز جمعه عکسش را درحال دمر کردن یکی از سطل های زباله را گرفتم:بوبا از روی شانه دور و بر می پایید.سطل تو هوا.آشغال ها در حال پرواز،عکس معرکه ای بود.

ده دقیقه تو توالت ماندم،از تماشایش سیر نمی شدم.بعد از مدرسه دست به کار شدم.عکس را به کامپیوترم منتقل کردم،رنگش را کمی دست کاری کردم و برایش کادر گذاشتم.واقعا خوشگل بود.

خب حالا چی؟طبق دستور ورقه سبز،باید یک مقاله می نوشتم،باید چند تا مقاله می نوشتم که یکی از آن ها قرار بود مصاحبه باشد.

حالا که عکسم حاضر بود،واقعا نمی دانستم می خواهم با آن چه کار کنم.وقتی پروژه ام را انجام دادم،چه بلایی سرم می آید؟آقای گرین همیشه پروژه ها را به نمایش می گذاشت.

همه روز نامه مرا می بیند!

من هم همین را می خواستم،اما حالا ترس برم داشته بود.وقتی بوبا این را ببیند،خرد و خمیرم می کند!

هر چه بیشتر درباره تهیه گزارش از بوبا بیکس بی فکر می کردم،این کار به نظرم احمقانه تر می آمد.ای کاش یک راهی بود که همه می توانستند این گزارش را ببینند،اما هیچ کس نداند چه کسی این را تهیه کرده.چطوری می شه این کار رو کرد؟

به خودم یک زنگ تفریح دادم که مارمولک و چسبونک را تماشا کنم.این یکی هم تکراری بود،اما من این یکی داستانش را خیلی دوست داشتم.تو این داستان چِیس مورتون که نقش مارمولک،قهرمان سریال را بازی می کرد و چسبونک یک مارمولک واقعی بود،به کمک هم شهرشان را از چنگ دامییِن بلَک نجات می دادند.یکی از داستان های مورد علاقه من تو این سریال بود،چون آخرش دامیین می افتاد تو یک گودال پر از رتیل های سمی.باید صدایش را می شنیدید که صدا می زد:مامان،مامان جونم! خیلی خنده دار بود.

بعد از تماشای فیلم،برگشتم سر فکر کردن راجع پروژه ام؛اینکه چطور می توانم نقشه ام را عملی کنم تا بوبا نفهمد کار من بوده؟

شاید لازم باشد موضوع گزارشم را عوض کنم.پدر و مادرم هنوز  درباره پروژه از من سوال می کردند،اما نه به اندازه قبل.می دانستم یک کم ناراحت شده که من ازش کمک نمی خواهم.شاید بهتر باشد بوبا را فراموش کنم.من که این مدت او را تحمل کرده ام،چند سال دیگر هم می توانم تحملش کنم و جان سالم به در ببرم،مگرنه؟

اما در این چند روز گذشته،یک چیزی باعث شده بود احساس...قدرت کنم.انگار بالا خره داشتم یک کاری  برای آن همه زور گویی می کردم.اما نمی دانستم از این نقطه به کجا بروم.جلو رفتن ترس داشت،اما عقب نشینی بد تر بود.

تصمیم گرفتم جدول ریاضی اضافه ای را که آقای گرین بهمان داده بود،حل کنم.حل کردن این جدول ها همیشه به من حال می داد.وقتی کلاسورم را ورق می زدم،چشمم به آزمون سرعت کسر افتاد:سطح e 42 نمره صد.نولان تو غوغا کردی پسر!

شاید به نظر همه من دست و پا چلفتی بودم،اما آقای گرین اینطوری فکر نمی کرد.به نظر او من غوغا می کردم! انگار او می توانست نولانی را که پشت نرد مخفی شده بود،ببیند.

همان وقت بود که فکر بکری به سرم زد.

شاید بتوانم یک هویت مخفی برای خودم درست کنم!

مثل چیس مورتون که مارمولک است!

و کلارک کِنت که سوپرمن است!

و پیتر پارکر که اسپایدر من(مرد عنکبوتی)است!

شاید من هم بتوانم تبدیل به شخص دیگری بشوم!

یک نفر از نرد بهتر باشد!من تو سرم ایده های توپ و بامزه ای داشتم.نولانی که تو درون من بود،قوی و فرز بود و پایش به بند کفشش گیر نمی کرد.نولان درون من می توانست دوست های زیادی داشته باشد.به صندلی تکیه دادم و چشم هایم را بستم.خودم را در یک لباس ابر قهرمان مجسم کردم و فکر کردم چه قدرت های استثنایی می توانم داشته باشم؟

مثلا ممکن است چشمم واقعا عدسی دوربین باشد.چه توپ!

ممکن است قدرت حرکت دادن اشیا را از دور داشته باشم.

توپ به توان دو!

یا شاید بتوانم پرواز کنم.اینکه دیگر توپ ترین است!

چشم هایم را باز کردم وراست نشستم.پرواز.

تنها پرواز همه عمرم پرواز از روی یک تاب بود که آن هم موقع فرود آمدن،چیزی نمانده بود استخوان بازویم بشکند.یک بار هم عکس خودم را روی صفحه کامپیوتر طوری حرکت دادم که از این طرف به آن طرف پرواز می کرد.

فکر کردن راجع به این موضوع یک تلنگر به مغزم زد.یک دقیقه با چشم های گشاد همان طور بی حرکت نشستم.بعد یک مرتبه از جایم پریدم هوا.شاید نتوانم دور زمین بازی یا کلاس پرواز کنم،اما می توانم پرواز کنم.و می توانم یک هویت مخفی داشته باشم.

تو اینتر نت!

مغزم مثل موتور کار می کرد.پاهایم بی اختیار مرا دور اتاق می گرداندند! اگر یک سایت اینترنتی درست کنم و پروژه ام را توی آن سایت بگذارم،چی؟

آن وقت می توانم حسابی حال بوبا را جا بیاورم؛به قول آقای گرین غوغا کنم!

می توانم تو سایتم عکس بگذارم! داستان بنویسم!

جوک بنویسم! مدرک بگذارم!

همه اش درباره بوبا.تمام مدت،بوبا.

آررره.

کامپیوترم را روشن کردم و دیوانه وار شروع کردم به تایپ کردن.یک اسم برای سایت لازم داشتم.

ببینم هویت مخفی ام چی باشهnerd.comکه نمی شه.حالا که قراره غوغا کنم،shred.com چطوره؟آره! فوری رفتم به یک سایت ثبت آدرس که ببینم کسی این اسم را انتخاب کرده،یا نه.

اَه!قبلا گرفته شده.

The shredder این چطوره؟فوری تایپش کردم.این را هم گرفته بودند.

یک مرتبه این جمله توی سرم جرقه زد:shredderman شرِدِرمَن.مثل یک ابر قهرمان تو اینترنت پرواز می کند و به خاطر حقیقت و عدالت می جنگد!

در حالی که خدا،خدا می کردم کسی این اسم رو نگرفته باشد،تایپش کردم.روی صفحه کامپیوتر این جمله ظاهر شد:این اسم موجود است.

_ زنده باد!

یک متر از جا پریدم و با مشت هایم به هوا کوبیدم:شردرمن!

من می زفتم که یک ابر قهرمان اینترنتی بشوم.

فصل پنجم تمام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1391 03:15 ب.ظ