تبلیغات
وبلاگ ابر قهرمانان - شردرمن 1 ص2
مخلص شما حامی خنده و شادی

شردرمن 1 ص2

جمعه 20 مرداد 1391 12:14 ب.ظ

نویسنده : دنیل پارک
ارسال شده در:

آقای گرین ماشین مشق شب

آقای گرین عاشق حیوانات،گیاهان سنگ ها ماسه و انواع جمجمه است.

یک طرف کلاس ما به شکل کویر در آمده و طرف دیگرش مثل جنگل است.جنگلش یک آبشار دارد که هر وقت امتحان داریم،آقای گرین آن را راه می اندازد،چون عقیده دارد باعث می شود ما آرامش پیدا کنیم و بهتر بتوانیم فکر کنیم،اما آن آبشار تنها کمکی که به من می کند این است که مرتب باید اجازه بگیرم و بروم دستشویی.

به نظر بعضی بچه ها مثل-بوبا-آقای گرین یکم عوضی است،اما به نظر من که خیلی هم توپ است.بوبا اسمش را گذاشته هیپی شنگولی چون موهایش را دمب اسبی می کند،عاشق گیتار زدن است و با شلوار چین و با صندل می آید مدرسه.یک استیشن قدیمی هم دارد که همه جایش عکس دلفین نقاشی شده.

آقای گرین هر ماه یک پروژه عملی به ما می دهد.یک پروژه سخت.مجبورمان می کند چیز هایی مثل محیط زیست،طبیعت،منظومه شمسی،کلبه اسکیمویی و اهرام سه گانه بسازیم!

پدر و مادر من می گویند اگر خودم تنهایی پروژه هایم را انجام بدهم،تمرین خوبی برایم می شود،برای همین،کارهای من افتضاح از آب در می آید.مثلا کلبه اسکیمویم عین برفی که نیمه کاره آب شده باشد،کج وکوله شد.اهرام سه گانه گچی ام تو راه مدرسه از هم باز شد و خرده هایش پخش و پلا شد.وقتی پروژه محیط زیستم تمام شد،درخت هایش شکل مدادی شده بودند که سرش علف چسبانده باشی.منظومه شمسی ام آن قدر درب و داغان بود که انگار واقعا از انفجار بزرگ بیرون آمده.

من حاضرم ده صفحه،حتی بیست صفحه!ضرب سه رقمی انجام بدهم،ولی ازم نخواهند هرم بسازم.یا کهکشان درست کنم.آخر من هنوز هم نمی  توانم بند کفشم را طوری ببندم که سر زنگ ورزش از باز نشود .برای همین وقتی آقای گرین نخراشیده ای از گیتارش در آورد و گفت:گوش کنید بچه ها!می خوام پروژه این ماه رو اعلام کنم.ناله ای کردم و سرم را گذاشتم روی میز.

آقای گرین نگاهی بهم انداخت،لبخندی زد و گفت:نترس نولان از این یکی حتما خوشت می آید.قول می دم.

سرم را بلند نکردم.اگر می خواستم کاری که انجام بدهم اسمش پروژه بود،من ازش متنفر بودم.

- برای این ماه باید هرکدوم از شما یک صفحه روز نامه درست کنید.ماموریتتون اینه که برید سِدار وَلی و دوست های خوبمون کی چی کِی کجا وچرا رو با خودتون بیارید انتخاب موضوع هم با شماست.فقط باید از این دستور ها پیروی کنید.

آقای گرین این را گفت و با یک دسته کاغذ سبز را جلومان تکان داد:این ورقه رو گم نکنید،چون همه چیزهایی که برای گرفتن نمره ی اِی لازم دارید،تو این ورقه نوشته شده.و بعد راه افتاد و ورقه ها را بین میز ها تقسیم کرد:اگر همه چیزهایی که اینجا نوشته انجام بدید،قول می دم اِی بگیرید.خواهش می کنم به دستور های آخری توجه کنید که نوشته:لطفا این ورقه را همراه پروژه تکمیل شده،برگردانید.آقای گرین همان طور که ورقه ها را پخش می کرد،خوب گوش کنید!اگر این ورقه رو گم کنید،ورقه دیگری به جاش نمی دم!

سر میز ما که رسید،چهار تا ورقه داد دست رندی ریکاردو که بغل دست من نشسته بود.رندی یکی داد به من،یکی به ترینیتی و یکی هم فردی.

آقای گرین ادامه داد:این ورقه رو با دقت بخونید.تو این پروژه اگر بخواهید، اجازه دارید از کامپیوتر هم استفاده کنید.

روی نیمکت جا به جا شدم و از خودم پرسیدم، چی شد؟ آقای معلم که همیشه ما را مجبور می کرد همه کارها رو با دست انجام بدیم.

_ اگر تو کامپیوتر خونتون برنامه صفحه بندی دارید و طرز کارش رو بلدید، ازش استفاده کنید!

پشتم را راست کردم.شاخ در آورده بودم.نکند خواب می بینم؟

_ یا می تونید مطالبتون رو تایپ کنید، با چاپگر چاپ کنید و بعد روی صفحه روزنامه تون بچسبونید.از خانم سورکیت،مسئول آزمایشگاه کامپیوتر برای خودتون وقت بگیرید.منتظر شماست!اگر هم دوست دارید همه کارها رو دستی انجام بدید،از نظر من مانعی نداره.

آقای گرین که حالا به آخرین میز رسیده بود،ورقه های آن ها را که هنوز تو دستش بود تو هوا تکان داد و گفت:به هر روشی که تصمیم دارید این کارو انجام بدید،از روی این ورقه کار کنید.

آقای گرین برگشت طرف میز و گفت:آهان این را هم بگم که می تونید از گزینه کلیپ آرت استفاده کنید.می تونید با استفاده از اسکنر،هر عکسی که خواستید،تو صفحه تون بگذارید.اگر دوربین دیجیتال دارید،می تونید ازش استفاده کنید.اگر هم اصلا اهل کامپیوتر نیستید ،خودتون تصویر های لازم رو نقاشی کنید.

مثل دیوانه ها پلک می زدم.درست شنیدم؟

یعنی اجازه دارم از دوربین دیجیتال استفاده کنم؟

آن هم برای تکلیف شب؟

آقای گرین به من نگاه کرد و نخودی خندید:«می دونم که بعضی از شما دارید فکر می کنید:ای ول! بعضی ها تو دلتون می گید:اوو،پ س س ر ولی همه تون از این تجربه جدید بزرگ می شید،پس یادتون باشه....»

آن وقت گیتارش را برداشت و دستش را به سیم های آن کشید آهنگ آشنایی را زد و همه با هم خواندیم:این روشِ کاره،که اهمیت داره.

آقای گرین گینارش را روی پایه اش گذاشت و گفت:آفرین!حالا بیایید جزئیات را  مرور کنیم.تا آخر زنگ وقت داریم که قرار هامون رو برای تکلیف بگذاریم.

هر چه بیشتر آن ورقه سبز را مرور می کرد،هیجان من بیشتر می شد.نه چسب لازم بود،نه خرده بسکوییت،یا گچ یا پر،نه تخته پوستر،یا کاغذ یا قیچی!

می توانستم ساعت ها با کامپیوتر کارکنم و خیالم تخت باشد که پدر و مادرم نمی توانند غر بزنند که خاموشش کن!اجازه داشتم از اسکنر،دوربین و اینترنت استفاده کنم...از این باحال تر نمی شد!وقتی همه دستور های ورقه سبز خوانده شد،آقای گرین به ما گفت که سرمان را بگذاریم روی میز:چشم هاتون رو ببندید.با خودتان خلوت کنید.فکر کنید درباره چه چیزی می خواهید گزارش تهیه کنی؟می تونید پروژه تون رو درباره شخص به خصوصی از سدار ولی تهیه کنید،می تونید درباره تاریخچه شهر قدیم بنویسید.می تونید دریاره حمایت از حیوانات بنویسید درباره بیمارستان جدیدی که اون طرف رود خانه می سازند،گزارش تهیه کنید،یا شرح حال یک قهرمان ورزشی محلی رو تهیه کنید.

مهم اینه که موضوعی انتخاب کنید که واقعا براتون جالب باشه،وقتی چیزی رو دوست داشته باشید،خیلی راحت تر می تونید درباره اش بنویسید.یا...چیزی که ازش متنفرید.به این نکته توجه کنید!چیزی هست که خیلی عصبانی تون کرده باشه؟مثلا یک بی عدالتی تو دنیا می بینید؟این هم یک موضوعه و هیچ اشکالی نداره.هر چیزی خوبه،به شرط اینکه مطابق دستورات ورقه سبز باشه.

آن قدر هیجان زده شده بودم که نمی توانستم چشم هایم را ببندم.در مدتی که بقیه بچه ها چشم هایشان را بسته بودند و درباره داستانی که می خواستند بنویسند،فکر می کردند یا شاید چرت می زدند،چشم های من مثل دروازه فوتبال باز بود.برایم مهم نبود چی بنویسم،وسایل نوشتنش بهم حال می داد!اجازه داشتم از همه چیز استفاده کنم!

آن وقت بود که روی میز شماره شش،متوجه چیزی شدم دست بوبا داشت به طرف میز میریام ویپِل می رفت.از لای چشم هایش دزدکی دید می زد.چه خیالی داره؟

پلک هایم را محکم روی هم گذاشتم و دوباره آنها را باز کردم؛فقط آن قدر که بتوانم از لای آن ها تماشا کنم.

بوبا خیلی راحت و آرام کار می کرد.خیلی راحت.

و قبل از اینکه کسی متوجه بشود،ورقه سبز میریام تو دست او بود.بعد هم رفت لای زانویش،و لای کلاسورش.

دو چیز باعث شد صدایم در نیاید و بوبا را لو ندهم:یکی اینکه تا هفده ثانیه دیگر زنگ می خورد و مدرسه تعطیل می شد و قبل از اینکه من خودم را به آقای گرین برسانم،بوبا از در مدرسه زده بود بیرون.یکی دیگر اینکه از فرق سرتا نوک پایم مور مور می شد،چون فکری به سرم زده بود که باعث می شد بوبا بیکس بی از فحش هایی که تا به حال به ما داده و اسم هایی که رویمان گذاشته بود،پشیمان بشود.

یا از دزدیدن وسایلمان.

یا از حال گیری نفس بوگندویش.آره...خیال داشتم درمورد یک بی عدالتی گزارش تهیه کنم.

گزارش درباره بوبا بیکس بی!

فصل دوم تمام




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1391 03:09 ب.ظ